چندیست که مرز جدیدی بین ایرانیان، به یکسان در داخل و خارج کشیده شده است که می توان مرز وطن خواهی نامیدش. تحول مهم است و می خواهم چند کلامی راجع به آن سخن بگویم.

نفس وطن خواهی ایرانیان امر جدیدی نیست و به قدمت خود ایران است. قدرتش آن چنان بوده که قرنها این کشور را سر پا نگاه داشته و سه بار هم از ورطۀ نیستی به درش آورده و دوباره در صحنۀ تاریخ نقش آفرینش کرده است. وطن خواهی آن ملجأیی است که هر گاه دست به دامنش شوید مراد می گیرید و با زخمه زدن به تارش قوی ترین اراده و بیشترین آمادگی و والاترین حس فداکاری را در ایرانیان برمی انگیزید و آتش برترین صفات آن ها را روشن می کنید. مردم ایران نیز مثل باقی مردمان، تمایل به کاهلی و سهل انگاری و بی قیدی دارند و اگر خود را رها کنند هم خودشان از دست می روند و هم کشورشان. آنچه قادر است این ضعف ها را به چشم بر هم زدنی پاک کند، شور وطن خواهی است. پس عجیب نیست که هر کس می خواهد این مردم را در راهی بسیج نماید، به این ریسمان چنگ می زند.

تصور نمی کنم شور ایران دوستی مردم ما در یکی دو سال اخیر تشدید شده باشد، ولی به نظرم بیان  بارزتر و صریح تری گرفته است. اول به دلیل اجحافی که از سوی کشور های خارجی نسبت به ایران صورت گرفته و می گیرد. وقتی نسبت به چیزی که عزیز دارید این همه بدخواهی می بینید، طبیعی است که علاقه بدان در وجودتان زبانه بکشد و لهیبش به بیرون نیز برسد. می دانیم که فشار های متوجه به ایران که اکثراً به بهانه های واهی وارد می آید، عرصه را بر مردم این کشور تنگ کرده و کاسۀ صبر همه را لبریز.

از سوی دیگر، تبلیغات حکومتی را نیز باید در نظر گرفت. می دانم که اول واکنش شمای خواننده به سخن من این است که حکومت اسلامی را چه به وطن خواهی، این ها دنبال امت هستند و از روز اول هم ایران دوستی را به هزار شکل دشمن داشته اند و در راه زدودن نشانه های ایرانیت کوشش بسیار کرده اند. این سخنان درست است و هر روز هم مثال هایی از آنها را شاهدیم. ولی اصل بازی قدری از این پیچیده تر است. درست دقت کنید، کافیست کمی به گذشته نظر نمایید.

اسلامگرایی بیش از آنکه  در نظر اول بنماید و خودش حاضر به قبول باشد، وامدار بستگی ایرانیان به کشورشان بوده و از آن نیرو گرفته است. هرچند عکس این را وانمود ساخته  و خود را فقط مدیون اعتقاد مذهبی قلمداد کرده. در شلوغی های سال چهل و دو که خمینی پا به رکاب سیاست گذاشت و موقعیت خویش را در بین علما ارتقأ داد، با موضع گیری علیه کاپیتولاسیون چنین کرد. پردۀ اول هنرنماییش که مربوط بود به مخالفت با اصلاحات سلطنتی، کسی را به دنبال او نکشید مگر همان لشوشی که در شورش پانزده خرداد شرکت کردند. موضع گیری در باب استقلال کشور بود که پایۀ بازگشت سال پنجاه و هفت و اقبال مردم را ساخت. در جنگ ایران و عراق نیز همه چیز به پای اسلام نوشته شد و چنین وانمود شد که هر که جبهه رفته از عشق اسلام بوده، ولی در حقیقت چنین نبود. داستان اتم هم که مثال روشنتریست و وجه ناسیونالیستی آن کاملاً عیان است. در یک کلام، هر گاه تشیع با ایرانخواهی همراهی کرده و تقویتش نموده، عزیز و قوی شده و هر گاه در مقابل آن ایستاده، دچار ضعف و بی اعتباری. این که چه ادعا کرده مهم نیست. تقدم ایران بر اسلام، تقدم سیاست بر مذهب نیز هست. اسلام تا وقتی اعتبار دارد که در مقام مذهب قرار داشته باشد، اگر بخواهد جای سیاست را بگیرد، اعتبارش متزلزل می شود، همین طور که امروز شده است. حق تقدم همیشه با ایران بوده و هست.

چند سالیست که خود نظام هم این وضعیت و برتری ایران و ایران خواهی را پذیرفته و با تنگ شدن موقعیت بین المللی، به عیان به وطندوستی مردم تکیه میکند. مضمون اصلی تبلیغات روشن است: نظام ایران را قوی کرده و نگهدار ایران است، اگر ایران را می خواهید در کنار نظام بایستید و بدانید که اگر نظام برود، ایران رفته. اسطقس گفتار اصلی که این مدعا را توجیه می کند و ظاهراً از اطاق های فکر سپاه بیرون آمده، تأکید بر تداوم در تاریخ ایران است تا بشود از هخامنشیان تا جمهوری اسلامی خطی مستقیم ترسیم کرد و ارث تاریخ را صاحب شد. در این گفتار، تشیع اساساً ایرانی و نشانۀ تداوم فرهنگی و اسباب تداوم سیاسی شمرده شده. آنهایی که به ترتیب این گفتار همت گماشته اند، با دقت و زحمت این کار را کرده اند و امکانات بسیار هم صرف تبلیغش می کنند. مهم ترین خصیصۀ این گفتار که از سخنان معمول حکومتی متمایزش می کند، مقدم شمردم ایران بر اسلام است و تشیع را خادم ایران شمردن. یعنی شرط اصلی اعتبار گرفتن اسلام در ایران که خدمت به ایران است، در آن رعایت گشته تا بتواند بین مردم نفوذ کند. یادآوری کنم که این گفتار تداوم مدار، اختراع اسلامگرایان نیست و در ایران معاصر سابقۀ جدی دارد. طراحان روایت جدید آن با توجه به این گذشته و اطلاع از آن، کار خود را پیش برده اند که خود نشانۀ هوششان است. به هر صورت قبلاً هم به ساختار این گفتار اشاره کرده ام و اینجا بیش از این ادامه نمی دهم.

این ایران گرایی حکومتی، خط تقسیم موافقان و مخالفان حکومت را مخدوش کرده است. خط جدید دو گروه را از هم جدا می کند: آن هایی که خواستار استقلال و سربلندی ایران هستند و آن هایی که طرفدار سر خم کردن در برابر آمریکا و بازگشت به موقعیتی نظیر زمان آریامهر. در یک جبهه، ایران دوستان مخالف رژیم و آنهایی که درون رژیم به اصولگرایی شهرت دارند، قرار گرفته اند که همنشینی بسیار عجیبی است و در جبهۀ دیگر، اصلاح طلبان در داخل و خدمۀ نو محافظه کاران در خارج که البته به اندازۀ قبلی مایۀ تعجب نیست، چون اربابشان یکی است. این گروه دوم به اصولی پایبند نیست و همه کاری از آن برمی آید، گفتار نظری ندارد و آنچه که به جایش عرضه می کند، لایق اعتنا نیست. در مقابل، گروه اول دو بخش پابند به اصول را شامل می گردد، البته اصول متباین و این است که تعجب انگیز است. این  وضعیت ایران دوستان آزادیخواه را در معرض تهمت همراهی با جمهوری اسلامی قرار داده که مزدوران رنگ و وارنگ آمریکا از کاربردش دریغ نمی کنند، چون نه خودشان و نه اربابشان هیچ گونه پابندی به حق و حقیقت ندارند. دروغ هایی را که روزانه تحت عنوان خبر به شما می دهند مرور کنید تا هیچ گاه میزان نادرستی شان از یادتان نرود.

عرض کردم که در وطن فروشی گروه دوم نه سایه روشنی هست و نه تابش رنگی، همه اش یک دست است و یک رنگ. ولی بین دو ایران گرایی که در کنار هم قرار گرفته، در عین بستگی شان به استقلال، تفاوت عمده ای هست که اجازه نمی دهد تا اصولگریان و براندازان ایران خواه  را یکی فرض کنیم. تکیه بر استقلال ایران که وجه اشتراک اصولگرایان داخل و بخشی از براندازان خارج شده است، باعث می شود تا نگاه ها بر این مفهوم که برجسته شده، متمرکز شود و دورتر نرود. ولی باید از این حد جلوتر رفت.

می پرسید آن چیست که از میدان دید ما خارج مانده؟ جواب روشن است: آزادی. وقتی به گفتار ایران خواهانۀ اسلامگرایان گوش می کنید، در هیچ کجای آن اثری از آزادی و اهمیتش نمی بینید، این مفهوم به کلی مغفول است. استقلالی که آن ها خواستار و عرضه کننده اش هستند، جایی برای آزادی ندارد و از نوع همان استقلالی است که ایران قرن ها از آن برخوردار بوده است: اقتدار داخلی و خارجی پادشاه و پیروی یکسرۀ مردمان. برای همین هم هست که نام و یاد مصدق، با تمام کوشش هایی که در راه اعادۀ استقلال ایران انجام داد، کاملاً از آن غایب است و اگر هم به اجبار ذکری از وی بشود به کلی منفی است.

تا قبل از دوران مدرن و انقلاب مشروطیت، چنین وضعیتی جزو روال طبیعی امور و از جانب ایرانیان پذیرفته بود. این نوع استقلال از اوایل قرن نوزدهم متزلزل شد و کوشش هایی که برای احیای آن واقع گشت، ناکام ماند تا ظهور جمهوری اسلامی. استقلالی که نظام فعلی به ایرانیان عرضه داشته و هوادارانش اهمیت آنرا به همگان یادآور می گردند، از این جنس است و ملت در آن جایی ندارد. در مقابل، استقلالی که مصدق منادی آن بود، از آزادی جدا شدنی نیست، استقلالی است که در آن ملت سرنوشت خود را تعیین می کند و بهره وری از استقلال مختص حاکمیت نیست. اگر صورت اول را بتوان به استقلال ایران تعبیر کرد، شاید بتوان این صورت دوم را استقلال ملت ایران خواند، چون در آن ملت نقش اساسی و محوری بازی می کند و به هیچوجه از بازی کنار گذاشتنی نیست.

تفاوت استقلالی که ازادی خواهان  طالبند با آنی که از سوی اصولگرایان عرضه می شود، در این جاست و تفاوت بسیار بزرگی است. شکی نیست که هر دو گروه خواستار استقلال ایران هستند و برایش اهمیت بسیار قائلند، ولی از بابت نقشی که برای ملت قائلند، به کلی از هم جدا هستند. در این جا دودستگی جدی هست، بر خلاف جبهۀ وطن فروشان که کاملاً یک دست است و اعضایش همدل و همزبانند و البته به آزادی هم اعتنایی ندارند. این ها را گفتم تا تکلیف یاوه های تؤام با سؤ نیتی را که در باب همراهی استقلال طلبان آزادی خواه با اصولگرایان داخل، در اینجا و آنجا شنیده می شود، روشن کرده باشم و معلوم کنم که تفاوت چقدر اساسی است و کجاست.

حال برویم سر بخش آخر مطلب. من معتقدم که گفتار شبه ناسیونالیستی که از سوی رژیم تبلیغ می شود، با تمام زحمتی که برای تدوینش کشیده شد و کوششی که برای جا انداختنش در رژیمی گریزان از آن، صورت گرفته، در نهایت، نهایتی که خیلی هم دور نیست، کارساز نیست. در درجۀ اول به خاطر اینکه رژیم نتوانسته و نمی تواند یک دله ایران گرایی را قدر نهد. هر اندازه هم در ابن باب سخن بگوید، بالاخره در جایی باید برتری ایران بر اسلام و تشیع را رسماً قبول کند و پیامد هایش را در سیاست و اجتماع بپذیرد. چنین برنامه ای در کار نیست.

ولی نکتۀ اصلی این جا نیست و به عبارتی عمیق تر است. مشکل این جاست که حکومت نمی تواند چیزی بیش از استقلال بدون آزادی را به مردم عرضه بدارد و این در چشم مردم ایران کافی نیست ـ بیش از صد سال است که کافی نیست. موفقیت های سیاست خارجی، حال هر قدر هم چشمگیر، وقتی بدون تأیید و حتی اطلاع مردم به دست بیاید، رضایتی را که باید حاصل آنان نمی کند و به هر صورت جیب حکومت را پر نمی کند.

آن آزادی و استقلالی که مصدق می گفت و هنوز هم معیار و مرجع است، در بیشترین بخش قرن بیستم از دسترس ایرانیان دور ماند. نظام اسلامی توانسته استقلال ایران را اعاده کند و پیشرفت هایی هم که در سیاست خارجی کرده، مرهون این امر است. استقلال جایگزین ندارد و شرط برقراری دمکراسی است. اول باید کشوری باشد، بعد باید مستقل باشد و سپس دمکراتیک. هر کدام این ها لازمۀ پدید آمدن و دوام کردن بعدی است. خوشبختانه موجودیت ایران محفوظ مانده، استقلالش هم تأمین گشته، ولی آزادی و دمکراسی خیر. باید این مجموعه را تکمیل کرد و به آنهایی که از خارج فریاد می زنند به جای استقلال به شما آزادی می دهیم، بی اعتنا بود. برداشتن گام آخر و تکمیل این سه گانه، کار آزادیخواهان و وراث مصدق است. تصور نمی کنم این کار از هیچ گروه دیگر، از جمله اصول گرایانی که استقلال را بسیار جدی می گیرند، بربیاید. حتی نمی دانم کدامیک از گروه های سیاسی حاضر خواهد شد در این راه به آزادی خواهان بپیوندد.

۲۷ اوت ۲۰۲۲، ۵ شهریور ۱۴۰۱

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید