در بخش نخست*تأکید شد که هرچقدر به ضرورت انقلاب برای برافکندن «سلسله ولایت فقیه» نزدیک تر می شویم به اهمیت ضرورت نقدانقلاب بهمن و آگاهی به درس های آن برای افزایش هوشیاری و اجتناب از افتادن در یک سیاهچاله دیگرهم افزوده می شود. همچنین به اهمیت فاصله گرفتن درک جامد و ایستا از انقلاب و از مفاهیم و اشکال آن پرداختیم. در حقیقت، انقلاب به مثابه یک رخداد و پویاترین تحول تاریخی و زیستی، شامل  معنا و مفهوم آن هم می شود. در رابطه با کارکردانقلاب به درهم شکستن مناسبات و ساختارهای قدرت مسلط در شرایط بن بست و بهم خوردن توازن قوا بین پائینی ها و بالائی ها، و به لحاظ ماهیت و محتوائی به نوع انقلاب مثبت و منفی اشاره کردیم. هم چنین ضمن پرداختن به پارادوکس انقلاب، پیرامون قدرت برسازنده و برساخته شده ضمن آن که از انقلاب به مثابه کنش ِاعمال قدرت مستقیم جامعه و به عنوان پادقدرت، قدرت مؤسس و بنیان گذار یا دموکراسی مطلق و قدرت برسازنده نام بردیم، براین نکته پای فشردیم که نمی توان و نباید آن را به قدرت و ساختارهای برساخته ای چون دولت ها و دیگرنهادهای بازنمائی کننده تقلیل داد. و اینک در ادامه آن به شماردیگری از مهم ترین ویژگی های انقلاب ها در بستر زمان و عصرجدید می پردازیم:

۵- تکثر و تنوع به عنوان بخشی از هستی شناسی انقلاب، در تقابل با قرائت تمامیت خواهانه از آن!

از ویژگی های وجودی و مهم دیگرانقلاب که در بسترزمان بروزبیشتری پیدامی کند، تکثر و تنوع گرایشات و ویژگی های اخص افراد و گرو های مشارکت کننده در عین اشتراک گذاری مطالبات و معضلات مشترک خوداس، به مثابه «اشتراک گذاری متفاوت ها». نکته بدیع در زندگی اجتماعی انسانِ خردورز و داری توان اندیشه پردازی و تولید و آفرینش، کثرت مندی و امکان انتخاب گزینه ها و تنوع زیستی است. و درست به دلیل همین «متفاوت بودن» واقعیت وجودی، حکومت کردن بر او دشوار و مسأله برانگیز می شود و این در جهان تنازع بقاء و مبتنی بر مناسبات قدرت و تخصیص امکانات و چه بسا با منافع متضاد به معضل بزرگی تبدیل می شود. بندناف افسانه ها و اسطوره های مرتبط با تاریخ پیدایش و تکوین بشر، با تاروپودهمین گناه نخستین، متفاوت بودن و متفاوت اندیشیدن عجین شده است. چنان که به جرم نافرمانی از فرامین خدایان توسط این «هستنده متفاوت» و دارای «وسوسه خودفرمان»، برای همیشه مغضوب بارگاه آنان گشت و از «بهشت برین» رانده شد. و این آغازگرجنگی گشت بی پایان حول «اطاعت و انقیاد» و «عصیان و نافرمانی» بین خدایان آسمان و نایبان زمینی اش با « خداناباوران» زمین که هنوز هم ادامه دارد!. در حقیقت صنعت هویت سازی و رونق انواع واقسام برساخت های همگون ساز، جملگی برای زدودن این تفاوت ها و تعینات فزاینده و کنترل و تملک و حکومت پذیرکردن وی برای کسب و حفظ امتیازات اقلیتی برخوردار اختراع شده است. مواجه شدن انسان پرت شده از «جهان متعالی» به جهان چیزها و گوناگونی های گیج کننده، ُمبدع انواع اسطوره ها و فلسفه ها و مذاهب و مکاتبی گردید که یک سویش را انکارکنندگان اصل و اصیل بودن این تکثرهای متفاوت تشکیل می دهد که قائل به کیان وذات و حقیقت وجودیِ واحد و جهان شمولی هستند که در وراء این کثرت ها و تفاوت ها اصالت وجوددارند و سوی دیگرش را تکثرگرایانی تشکیل می دهند که با قائل شدن به اصالت تکثرها و تفاوت ها منکروجودحقیقتی واحد و مشترک و جهانشمول در وراء آن ها هستند. آن چه که به عنوان جامعه واقعیت دارد «مونتاژی» است از ترکیب بی شمار تفاوت ها و قطعه های جورواجور در هارمونی های پیوسته متغیر و در حال تغییر حول امورات مشترکی که خود آن ها  نیز بنیادهای بدون تغییر و بی نصیب از بازمفصل بندی های مستمر نیستند [ استفاده مشترکانه از طبیعت و منابع سیاره و آب و خاک و جنگل و تولید و دانش وغیره برای رفع نیازهای مشترک زیست و رشد و شکوفائی خود، از طریق خلق و بازآفرینی مداوم خود و جهان پیرامون خود]. جهانی که هیچ چیزش ثابت و بی حرکت و مطلق نیست و آن چه که به ثبات تعبیر و تصورمی شود بجز اغواگری «نسبت ها» و نسبیت جهانی نیستند که در نگاه نخست که نگاه مسلط هم بوده است هم چون « ماهیت و بود»ثابت و عَرض توصیف می شود. زندگی و زیست جمعیِ موجودی بنام انسان، که شرط تکوین و شکوفائی او بوده است در عین حال اشتراک گذاری متفاوت هاست که هم چون دو ساحت جدانشدنی از یکدیگر و یا دو جلوه از واقعیت وجودی جامعه انسانی، بنای جوامع انسانی را شکل داده اند. یک سوی افراطی و کاذب این گزاره را جامعه به عنوان کلیتی بدون پذیرای تکثر و تنوع و تفاوت به معنای امری درونمان و الزامات مترتب برآن تشکیل داده است که بیان فلسفی خود را در جمع گرائی توده های هم شکل و یکدست یا قرائت تمامیت خواهانه از جامعه پیداکرده است و سوی دیگرش را فردمحوری و تجمیع افرادخودبنیاد به عنوان شالوده و خشت پایه جامعه- جامعه به عنوان جمع تک تک افراد- تشکیل می دهد، که حاصل و جمع آمدش جز تقابل ستیزآمیزفرد و جامعه-به عنوان دو عنصربیگانه از هم- و تبدیل اکثریت به منبع بهره کشی و امتیازورزی یک اقلیت کوچک نیست. رویکردی که در حوزه فلسفی بطورکلی خود را در لیبرالیزم، بسته بندی کرده است. مصداق چنین فلسفه ای در زمانه ما، همان سخن معروف تاچر و از مدافعان سرسخت نئولبیرالیسم بود که برای سرکوب اتحادیه های کارگری در انگلستان و همبستگی کارگران می گفت، نه جامعه بلکه تنها افراد وجود دارند. وجه مشترک هردو گرایش فوق در تقابل قراردادن رابطه فرد و جامعه به شکل ستیزآمیزاست، چه به صورت جمع گرائی تمامیت خواهانه و چه فردبنیادِلیبرالیستی که در تضادبا هستی شناسی اجتماعی مبتنی بر تفاوت ها، برپایه در تقابل قراردادن آن ها استواراست. آن ها دو سویه یک معادله معیوب و تاریخی را تشکیل می دهند که ضمن تقویت موقعیت یکدیگر، هردو سرکوب جامعه بر مبنای اشتراک متفاوت ها را هدف گرفته اند. این درست است که جامعه رسمی و بازنمائی شده با قدمت تاریخی جوامع و نظام های تک بنی (فردمحوری یا جمع گرايی تمامیت خواهانه) که در پیوندتنگاتنگ با نحوه مناسبات تولید و قدرت بوده است، به دلیل سلطه طولانی اش بر جوامع بشری،  پذیرش جامعه ای مرکب از کثرت ها و آزمون زیست مشترک مبتنی بر متفاوت بودن را دشوار می کند، اما علیرغم استمراراین نوع مناسبات و سرکوب و تحمیل هنجارهای برساخته شده، شاهدیم که بتدریج با شکوفائی تمدن بشری این فراینددگربودگی است که در هرفرصت ممکنی که بدست آمده است، از درون مناسبات حاکم و علیه هنجارها و ارزش های معیار ( و استواربر فلسفه بودن و هویت سازی های این همانی) سر بر آورده اند. و این برساخته ها و هنجارهای حاکم هستند که ناگزیر به عقب نشینی و جفت و جورکردن خود با هستی شناسی مبتنی بر تفاوت ها و شدن می گردند. هرچه جلوتر می آئیم، با وجود گسترش کمی و کیفی تکنولوژی قدرت برای تولید گفتمان و دیگر برساخت های «این همان ساز» توسط قدرت های برساخته، اما در سوی مقابلش با تقویت وشکوفائی بیش از پیش رونداشتراک گذاری سوژه های متفاوت و رنگین کمان هم مواجه هستیم. بی تردید نیل به آن چه که مارکس از آن به عنوان “رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزادی همگان”  به عنوان خصلت نمای مناسبات حاکم بر جامعه بدیل و کمونیستی نام می برد، نه در یک صبحدم زیبا که حاصل فرایندی است که در متن روندهای موجود و کشاکش آن ها در نظام سرمایه داری جریان دارد و می تواند در دوره پساسرمایه داری به کیفیتی نوین تبدیل شود. آن چه که مهم است رصدکردن همین فرایند درونماندگار در زندگی اجتماعی بشر و تقویت آن در برابرروندها و نهادها و برساخت های اساسا همگون سازاست.

 در حالی که در جامعه گرائی مبتنی بر هستی شناسی کثرت های متفاوت ( و بر خلاف مناسبات تضادآمیزی که هابز از آن به عنوان انسان گرگ انسان نام می برد)، دوسویه فرد و جامعه می توانند در یک کلیت متکثر و هم افزا و در پیوندی متقابل و شکوفا، حول اداره امورمشترک زندگی متفاوت ها جمع آیند که در آن آزادی و شکوفائی متقابل جامعه و فرد، شرط شکوفائی هردو باشد. البته این هستی شناسی مبتنی بر تفاوت ها، فراتاریخی و مستقل از مناسبات تولیدی و شیوه زیست نبوده و نمی تواند باشد، بلکه در هم تنیده  و تاریخمندهستند. پتانسیل های در حال شدنِ هستمندی اجتماعی متفاوت ها، از قضا با رشد و گسترش توان و قدرت تولیدی بشر امکان بروز و شکوفائی بیشتری پیدا می کند. از همین رو، نفی و روبیدن قرائت تمامیت خواهانه از انقلاب و جامعه و طبقه و ملت و امثال آن ها که از دیرباز معمول بوده اند و خشت پایه جهان بینی های نظام های توتالیتاریستی و اقتدارگرایانه و واحد برپایه «بودن» و همگون سازی را تشکیل می داده است و هم چنان جان سختی می کند، بهمان اندازه نقد و روبیدن بنیادگرائی فردمحور و تقابل جویانه با جامعه در منطق لیبرالیستی دارای اهمیت است. چرا که هردوی آن ها در برابر  پیونددوجانبه و متقابل آن ها به عنوان شالوده دو رکن آزادی و همبستگی قرار دارند و با سرشت انقلاب های نوین بیگانه هستند.

یکی از رایج ترین رویکردهای تمامیت خواهانه، درکی از «هژمونی» و مفروض و طبیعی انگاشتن اِعمال آن توسط بخشی از جامعه بر بخش های دیگر حتی در میان صفوف کارگران و زحمتکشان است. چنین درکی از هژمونی، خود نوعی از مناسبات قدرت هرمی- سلسه مراتبی و مبتنی بر فرادستی و رسالت زدگی یک رویکرد تعالی گراست که چه بسا با انواع توجیه های نظری و شبه علمی بر طبیعی بودن آن اصرار می شود که البته در عمل بسترمساعدی است برای عروج و امتیازورزی «نخبگان». البته این گونه ادعاها در جنبش ها و انقلاب های نوین دیگر جایگاه تطهیرشده ای ندارد. هژمونی در قرائت دموکراتیک و در جهان تکثرها و تفاوت ها واشتراک ورزی ها، چیزی جز تقویت تعامل های دوجانبه و همکاری حول مطالبات و امورمشترک زندگی ضمن پذیرش تفاوت ها نیست. مسأله اصلی آن است که خودزیست اجتماعی که شرط بی چون وچرای شکوفائی و آفرینش و بقاء رشدیابنده انسان بوده است، و بدون آن بشر و تمدنی که آفریده است بلاموضوع می شد، در عین حال به شکل درونماندگاری متشکل از اشتراکات و کثرت های متفاوت و فزاینده ای در تمامی  قلمروهای طبیعی و اجتماعی و جهان امیال است. گرچه همواره به جرم تخطی از نُرم ها و هنجارها و معیارهای جامعه رسمی و مناسبات قدرت زیرسرکوب قرارداشته است.  در حالی که واقعیت وجودی خودجامعه و ماهیت اجتماعی انسان، نه جمع ریاضی عددهای یکسان وانتزاع یافته که جمع پیچیده کثرت های متفاوتی است که همواره دو ساحت واقعیت وجودی انسان را تشکیل می داده است. رابطه متقابل بین آن ها بسته به ماهیت مناسبات قدرت، نه الزاما تخاصم آمیز که می تواند خلاق و رشدیابنده هم باشد. جامعه گرائی مبتنی بر همبستگی متفاوت ها، در انقلاب ها و جنبش های نوین جایگاه مهمی داشته و تأثیربسزائی بر نحوه آرایش و نوع سازمان یابی و تعریف اهداف و چگونگی بسیج و حرکت و جهت گیری ها دارد. اگر از وجودتاریخی انقلاب سخن می گوئیم به معنای آن است که مفهوم و دلالت های آن هم دایما دستخوش دگرگونی می شوند و حتی ناکامی ها و شکست ها و تجربه های گذشته نیز در بارورساختن مفهوم و دلالت های جدید دخیل هستند.

باین ترتیب یک باردیگر لازم به تأکیداست که قرائت تمامیت خواهانه از انقلاب و مفهوم آن که کمابیش در انقلاب های گذشته هم نافذبوده است، بویژه در دوره پساپیروزی و ساختاربندی قدرت جدید، قرائتی است معیوب و ناقض هدف عمده انقلاب ها به عنوان درهم شکستن و گسیختن ساختارهای مناسبات قدرت حاکم. چرا که قدرت به عنوان یک رابطه اجتماعی زنده بین نیروها و طبقات جامعه، با انباشت و بیگانه شده گی اش با منبع اصلی و زایای خود، یعنی جامعه، به یک هیولا و ماشین سرکوب تبدیل می شود. از همین رو درهم شکستن ماشین قدرت توسط اقدام مستقیم و خیرش های مردمی جامعه و تحت شرایطی معین، ماهیتا متفاوت از بازپس گیری قدرت و دست به دست شدن آن است: به معنی تلاش برای در هم شکستن آن و تغییرماهیت آن از قدرت برساخته و سرکوب کننده به قدرتی اجتماعی و مؤسس هست که البته درجه تحقق پذیری آن خود نیز یک مقوله تاریخی و تابعی  است از توانائی های واقعی.

بی تردید آزمون آفرینش جامعه ای که در آن تعادل سازنده و پایداری بین دو وجه متفاوت بودن و مشترکات برقرار شود و به یک هنجار و فرهنگ پذیرفته شده تبدیل گردد، امرساده ای نیست و راه میان بر و ضربتی هم هم برای آن وجود ندارد. بلکه مستلزم ممارست و تمرین و بلوغ و گردهم آمدن مجموعه ای از شرایط اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی متناسب با خود از یکسو و مبارزه مستمر با ایستارهای مناسبات قدرت مبتی بر سلطه و استثمار و کنترل در سطوح خُرد و کلان از سوی دیگر است. در حقیقت «شدن» فرایندی است تاریخی که انتها ندارد. اما آن را نباید به معنای گنگ و مات شدن در یک کلیت کنگ تاریخی دریافت. برعکس وجودتاریخی آن به معنای ضرورت آزادسازی پتانسیل های تاریخا موجود و سرکوب شده در کیفیت جدیدی است که از قضا در جهان آکنده از بحران سرمایه داری و نظام مناسبات قدرت آن، بسترمناسبی برای ورودبه پارادایم جدیدی ازمناسبات قدرت و مناسبات تولیدی فاقدتبعیض ها و یا تبعیض های به مراتب کمتری فراهم می کند. اگر براین باور باشیم که مقابله با تهدیدهای پیشارو و تعمیق جوانبِ مثبت دست آوردهای تمدن بشری، به آفرینش چنین قدرت/پادقدرتی مشروط است و اگر انسان بدست خود تاریخ خود را می سازد، گریزی از آن در چشم اندازتحولات آتی نیست!.

۶- ترکیب انقلاب میکرو و ماکرو یا زیست-سیاستِ خرد و کلان!

با توجه به این که سرمایه یک رابطه اجتماعی است [مارکس: سرمایه شئ یا چیز نیست، بلکه رابطه‌ی اجتماعی است] و سرمایه داری نوعی مناسبات اجتماعی است، جهانی و فراگیرشدن مناسبات سرمایه داری و کالائی شدن کمابیش عرصه های زندگی و طیبعت، به معنی تعمیم و بسط آن به کلیت جامعهِ تحت کنترل این سامانه هست. جهانی شدن چنین رابطه ای بدان معناست که علیرغم مقاومت ها و مبارزه های همواره جاری، سرمایه داری توانسته است جوامع انسانی را به یک کارگاه عظیم تولید و بازتولیدسراسری و تحت استثمار و انقیادخود تبدیل کند [ البته به یک معنا نیل به این مرحله در حکم غلبه فرایند وجه ویرانگری سرمایه و رسیدن آن به محدوده هائی است که در آن بحران ها غیرقابل کنترل شده و موجب تحمیل شرایط اضطراری برجهان گشته است که موضوع بحث مقاله های دیگراست*۲]. اجتماعی شدن سرمایه به معنی تسلط سرمایه بر جامعه، بیان گرهمین تسری آن به کلیت جامعه، اعم از جامعه واقعی و مجازی است. در همین رابطه «پرولتاریای اجتماعی» هم بیانگرفراتررفتن نیروی کار از فابریک های صنعتی به حوزه های گوناگون اجتماعی اعم از کارفکری و خدماتی، کاررایگان و بی مزد و یا کارغیررسمی و بی ثبات و تعمیم آن به جامعه ثانوی یا مجازی است ( به شکل پرولتاریای متنوع دیجیتالی و از جمله استثماربی مزد و مواجب کاربران معمولی توسط ماشین های عظیم دیجیتال) که با کلیک های رایگان خود، هر لحظه بر حجم  سود و انباشت سرمایه های نجومی اولیگارش های سرمایه داری جهانی و صاحبان ماشین های عظیم دیجیتالی می افزایند. باین ترتیب در مقیاس جهانی، دو قطبی اکثریت بزرگ پرولتاریای جهانی در برابراقلیت کوچک بورژوازی جهانی معنای واقعی و عینی پیداکرده است. از همین رو با بسط مناسبات سرمایه داری به سطوح گوناگون روابط اجتماعی، دیگر امکان تغییرواقعی از طریق مبارزات یک بعدی سیاسی و با هدف تصرف قدرت، اگر بفرض هم در گذشته به درجاتی با بهره محدود و معین امکان پذیربود، اکنون دیگر نه ممکن است و نه کارساز. بلکه در گستره جدید و جهان شمولِ مناسبات سرمایه داری، تغییرات و بدیل های خُرد و کلان و مبارزات عملی و سیاسی به هم تنیده شده اند. پیوندتنگاتنگ زیست- سیاست در سطح خرد و کلان، معنای تازه ای به انقلاب و بدیل می بخشد. این واقعیت در هرسه ساحت به هم گره خورده شکاف طبقاتی نجومی (استثمارنیروی کاراجتماعی شده)، با دموکراسی نمایندگی/بازنمائی شده ای که بدلیل کنترل قدرت واقعی توسط اولیگارش های جهانی و دولت های کارگزار سخت سترون و بحرانی شده است، و نیز در ساحت رابطه سرمایه با طبیعت که به سرعت به سمت وضعیت آنتاگونیستی و غیرقابل بازگشت در حرکت است. چنان که امروزه بشر با این آگاهی فزاینده مواجه شده است که مبارزه برای نجات طبیعت از شرمناسبات سرمایه داری و دادن مجال بازیافت به آن، به نحوبی واسطه ای مستلزم تغییراتی ژرف و معنادار و فوری در نحوه تعامل و رویکردبشر با طبیعت است که از جمله شامل تغییرشیوه زیست و تغیرفرهنگ و رفتار و فراتر از آن، به نحوه مناسبات تولیدهم مرتبط می شود. باین ترتیب تعامل نوین با طبیعت نه فقط با تغییرجهت گیری در مناسبات زیربنائی تولید و اجتناب از سیاست کالاسازی و غارت طبیعت ملازمه دارد، بلکه با تغییرشیوه زندگی هم اکنون تک تک انسان ها از جمله منابع و نحوه تغذیه هم گره خورده است. همین معضل و ضرورت در حوزه دموکراسی به فراتررفتن از سطح بازنمائی به عرصه ها و زوایای گوناگون جامعه یعنی در راستای تقویت دموکراسی مستقیم و مشارکتی و بسط آن در هردوحوزه میکرو و ماکرو نیز مشهوداست. ضرورت چنین تعمیقی در هر دوسو، در مورد معضلات اجتماعی مثل مردسالاری و انواع دیگرتبعیض ها هم صدق می کند. به بیان دیگر ما با فرایندی مرکب از بی شمار تغییرات ُخرد در پیوندبا تغییرات کلان، و یا در آمیختگی آلترناتیوهای خرد و کلان مواجهیم. دیگر دل سپردن به وعده های کلی و انتزاعی، جای خود را به پراکسیس« زیست-سیاست خرد و کلان » می دهد. بدون آن قادر به مقابله مؤثر با بحران ها و با مناسبات سودمدارِسرمایه داری جهانی شده و ریشه دوانده در اعماق نسوجِ کالبدجامعه و یا روبیدن رسوبات و انگاره های فراتاریخی کهن نخواهیم بود.

۷- انقلاب و دوگانه جامعه گرائی و دولت گرائی

در اصل رابطه ای معکوس و درونمان بین جامعه گرائی و خودگردانی آن با نهاددولت به عنوان قدرتی برفرازجامعه و اداره و کنترل آن وجود دارد. گرچه نهاددولت بر حسب حقوقی، مشروعیت قانونی خویش را به نمایندگی از جامعه و حفظ امنیت و رفاه و شکوفايی آن کسب می کند و ظاهرا نیز به عنوان میانجی و قدرتی بیطرف نسبت به طبقات و مجری قانون ظاهر می شود. اما سوای این تن پوش تشریفاتی، برطبق آن چه که واقعیت ها و تجربه های مکرر و طولانی به اثبات رسانده است، به لحاظ کارکردی نهاددولت عمدتا تحت نفوذطبقات صاحب امتیاز و برخوردار قرارگرفته و کارکرداصلی اش تضمین نظم و امنیت جامعه بسودلایه ها و طبقات مرفه و هموارساختن چرخه تولید و بازتولید سرمایه و انباشت آن بوده است. باین ترتیب درغیاب توان لازم جامعه برای اعمال خودگردانی، نهاددولت به عنوان یک نهادمیانجی عمدتا به ابزارسلطه طبقات صاحب امتیاز تبدیل شده است. در چنین ساحت بغرنجی، یعنی ساحتی که تغییرضرتبی و دفعی آن دشواربوده و در دسترس نیست، برقراری یک معادله و رابطه درونماندگار بین جامعه و دولت که در آن تقویت جامعه مستلزم زوال دولت به مثابه قدرتی برفراز جامعه و خادم طبقات فرادست و رفع بیگانگی با آن باشد، همواره ، از زمان مارکس تا کنون چالش برانگیز و مسأله ساز مانده است. از این رو تغییرکیفی این معادله معیوب بین جامعه و دولت، که در مقیاس جهانی و بلندمدت، خروجی آن منجر به شکل گیری دولت های کارگزار کلان سرمایه داران هم چون ِلویاتان های جدید شده است، و حتی فراتر از آن، منجر به انباشت بحران ها و بن بست و ایجاد وضعیت اضطراری بر جهان شده است. وضعیتی چنان تهدیدکننده برای شهروندان جهان و تمدن بشری، که بازگرداندن هیولای دولت های از کنترل خارج شده به درون بطری و قراردادن آن ها در مسیر زوال، به یک شرط  و ضرورت عاجل و اساسی برای خروج از وضعیت اضطراری و خطرناک کنونی تبدیل شده است. مهارقدرت های از کنترل خارج شده نیاز به یک پارادایم نو و متفاوت از کنشگری های پیشین توسط جنبش ها و جامعه جهانی دارد که بر آمده از تجربه ها و درس های گذشته و ناکام در کنترل سرمایه و بهره گیری از پتانسیل ها و دستاوردهای موجودتمدن بشری باشد. برخوردانتقادی به تمدن بشر و تداوم جنبه های مثبت آن همراه با نقد و زایل ساختن جنبه های مخرب و ویرانگرش، مستلزم شکل گیری دولت های انتقالی، انتقال از ریل کنترل جامعه توسط مناسبات سرمایه داری/دولت گرائی  به ریل جامعه گرائی مبتنی بر خودگردانی دارد. همانطور که در سطورقبلی اشاره شد، دیالکتیک انقلاب حامل پارادوکسی از دو گرایش ناهمایندایجادگسست و درهم شکستن ساختارهای قدرت مسلط از یک سو و ایجادساختارهای نوین و کنترل کننده اخگرسوزان انقلاب از سوی دیگراست که فرادستی این دومی چه بسا بتواند اصل انقلاب و خودمرجعی جامعه را مسخ و قربانی کند. و در همین رابطه  در مفهوم «انقلاب مثبت» بر اهمیت برقراری تعادل سازنده و دشوار بین این دوجنبه برای تداوم و تعمیق اهداف انقلاب تأکیدشد. گزاره «زوال دولت به سودجامعه» و «معادله» مرتبط با آن، مهم ترین مسأله و درونمایه دولت های انتقالی نوین را در تمایز با تجربه های ناکام مانده گذشته را تشکیل می دهد.  برقراری چنین تعادلی در دوره انتقال و در تناسب با ماهیت انقلاب نیاز به اهرمی متناسب با خود دارد: قدرتی اجتماعی و موازی قدرت رسمی یعنی به پادقدرتی بیرون از قدرت نهادینه یا ساختاربندی شده که باحفظ نظارت و فشارممتد خود بر ساختارهای جدید قدرت و از جمله دولت برآمده از متن انقلاب، آن را در راستای فرایند زوال قراردهد و مشخصا از طریق مداخله فعال در کارکرددوگانه دولت به سودگسترش خدمات اجتماعی و همراه با تقویت خودگردانی جامعه. [ در این رابطه نگاه کنید به مقاله «دولت های های انتقالی خدمات اجتماعی و ترازمنفی»*.

۸- انقلاب و خشونت

جنبش ها و انقلاب های «مثبت و ترقی خواهانه» در عصرکنونی در قیاس با گذشته به شکل درونمان با خشونت میانه ای ندارند و به طورروزافرون و نسبی خشونت پرهیز هستند. برعکس انقلابات «منفی و رجعت طلبانه» با ماهیت سلطه طلبی و تمامیت خواهی و اهداف ارتجاعی و ناکجاآبادی، ظرفیت زیادی برای ِاعمال قهر و خشونت دارند. از آن جا که خشونت قبل از هرچیز یک رابطه اجتماعی است بین آحاد و نیروهای مختلف اجتماعی و مبتنی بر کنترل و تحمیل اراده و منافع خود بر دیگری و دیگران در سطوح گوناگون، از آن رو بین خشونت و مناسبات قدرت مبتنی بر سلطه و استثمار – صرفنظر از شدت و ضعف و اشکال نرم و سخت آن- رابطه ای تنگاتنگ وجود دارد. و درست به دلایلِ معکوس ‌آن، در اساس نمی تواند چنان رابطه ای بین اهداف رهائی از انقیادها و مناسبات اقتدارگرایانه و امتیازورزانه و بین آزادی خشونت وجود داشته باشد، گرچه این منافی آسیب پذیری آن نیست. ادعای رهائی به میانجی خشونت بیانگریک دوگانگی کامل بین هدف و شیوه نیل به آن بوده و بهمان اندازه موجب مسخ انقلاب و اهداف آن می گردد. با این همه، دیالکتیک خشونت و رفع خشونت یک روندتاریخی پیچیده و پر از پارادوکسی است که در عمل و واقعیت عینی با انواع چالش ها و تناقض ها مواجه هست. کم نبوده اند انقلاب ها و جنبش های پیشرو و مدعی رهائی،  که در عمل، چه در جریان کشاکش و مبارزه با دولت ها و قدرت های حاکم که تبلورخشونتِ ولو «قانونی شده» بشمار می روند، و چه پس از پیروزی که به دام رویکردِابژه های مبارزه خود افتاده و خشونت را در خویش پرورانده و بازتولید کرده اند که موجب دگردیسی در ماهیت اشان شده است. بطورکلی انقلاب ها در شرایطی که ابزارهای نرمالِ تغییر از کارافتاده باشند و جامعه در عرصه های کلان و مهم دچاربن بست و خشم و ناامیدی فراگیرشود، به عنوان کنش مستقیم جامعه با هدف رفع انسدادها و گشودن افقی نو، امکان وقوع پیدامی کنند. که عموما هم با هدف درهم شکستن مناسبات و ماشین قدرت متصلب و سرکوبگر صورت می گیرد. گرچه درهم گسیختن مناسبات قدرت به شکل مسالمت آمیز و بدون خشونت در عمل به دلیل ایستادگی نظام های حاکم در برابرخواست مردم نادربوده است. اما آن دلیل نادرستی آن نبوده و موجب تجدید نظر و توسل به کیش خشونت نمی شود. چرا که در اصل  ماهیت آن نوع خشونت ها، بیشتر خشونت دفاعی و تحمیل شده و به عنوان واکنشی در برابراعمال خشونت نظام ها و حاکمانی محسوب می شده اند که بکارگیری خشونت را شرط بقاء خود می دانسته اند. از این رو از جنبه نظری مقوله ای بنام «خشونت انقلابی» بی معنا بوده و چیزی جزخشونت مزین به پسوند«انقلابی» نبوده است. نکته مهم در موردخشونت انقلاب ها و خیزش ها آن است که به دلیل واکنشی، دفاعی و درونمان نبودن آن، می توان گفت که از جنبه نظری و تا حدی در چشم اندازعملی، بالقوه دارای ظرفیت زوال پذیری و پژمرده شدن است. گرچه این را هم می دانیم که ساحت عملی آزمونی دشوار در پیش داریم، چنانکه در دینامیسم رویاروئی دو قطب متضاد، بویژه در برابرِاعمال خشونت توسط نظام و قدرت های مسلط، چه بسا شاهدکاربردمازادخشونت و فرارویِ خشونت دفاعی از مرزهای مجازِخود باشیم که مستلزم انتقاد و تجدیدنظرمکررهست. از این رو پدیده ای به نام «روندخشونت زدائی» در سیرتمدنی بشر و در گفتمان ها و جنبش های ترقی خواه به ویژه در جنبش های نوین وجوددارد که ناظربر تنگ تر و کوچک تر کردن مداوم محدوده های خشونت است که به معنی بازتعریف و قلمروزدائی از محدوده های رایج آن است که امروزه حتی شامل طبیعت و حیات وحش هم می شود. بنابراین اگر مبنای مواجهه نظری و عملی ما پژمرده ساختن مداوم خشونت باشد، بکارگیری شیوه هائی از مبارزه که بتواند ضمن دفع خشونت تهاجمی قدرت های برساخته، این مسیرخشونت زدائی را همواره گشوده نگهدارد و تولیدآن را به حداقل برساند و به سوی پژمرده کردن، حتی در اشکال و محدوده ای جدید، سوق دهد و حتی تا حدممکن قدرت مانورحاکمان خشونت ورز را از آن ها سلب کردن، اجتناب ناپذیراست. اما همانطور که اشاره شد، در عمل با دیالکتیک پیچیده ای از معادله خشونت و رفع خشونت و نوسانات آن مواجهیم. چنان که از جانبی، مشخصا تشدید بحران های ساختاری و تقویت روندهای انباشت قهرآمیزسرمایه و عروج دولت های اقتدارگرا به همراه فعال و سرریزشدن بقایای رسوبات کهن و رجعت طلبانه و ناکجاآبادی انگاره های فراتاریخی، که به دلیل نگرانی و برانگیختگی ناشی از بحران هویت و زوال ارزش های مدنظرشان در فرایندجهانی سازی سرمایه که آن ها را مستعدکاربردخشونت حتی در اشکال سبعانه خود می کند، در مقیاس جهانی بسترمساعدی برای بازتولیدخشونت فراهم می آورند. طبیعی است که چنین عرصه ای از اساس نمی تواند زمین بازی و محل رقابت جنبش های مدافع جهانی دیگر باشد. بهمین دلیل نحوه مواجهه انقلاب ها و جنبش های ترقیخواه و کنشگران و پیشروان آن ها، با خشونت های تحمیل شده توسط نظام های حاکم و فعال و معاصرشدن رسوبات کهن، به ویژه در جوامع استبدادزده که معمولا با خشونت های حداکثری همراه است، چالش برانگیز می ماند. بطوری که نمی توان به سادگی برای همه موارد یک نسخه واحد پیچید. بهرصورت نباید فراموش کرد حتی در چنین مواردی هم خشونت تحمیل شده و دفاعی، «مشروعیت» و موجه بودن خود را از راهبرددفع تهاجم و تقلیل خشونت می گیرد. بهمین دلیل بطورکلی راهبردجایگزینی شیوه های کمترخشونت آمیز با شیوه های خشونت آمیزرایج، همچنان اعتبارخود را به عنوان مسیرپیشروی جنبش ها و مبارزات رهائی بخش حفظ می کنند. از این رو حتی کاربرد«خشونت دفاعی» هم نمی تواند بی دروپیکر و موجه کننده هرمقدار از آن باشد و اساسا نمی تواند سهم عمده و فزاینده ای در فرایند رهائی داشته باشد. وقتی از خشونت به مثابه یک نوع رابطه اجتماعی (مبتنی بر اعمال سلطه بر دیگران ) صحبت می کنیم، به معنای آن است که مواجهه با آن بیش از آن که مستقیما از ارزش های اخلاقی و انتزاعی سرچشمه گرفته باشد، ناظربه تغییرمناسبات اجتماعی و قدرت در راستای پژمرده ساختن و امحاء هرچه بیشتر ریشه های تبعیض ها و امتیازها و نابرابری های اجتماعی است. تحت هیچ عنوان، رهائی و آزادی از بسترخشونت، حتی اگر گریزناپذیرهم باشد بر نمی خیزد و باندازه ای که نافذ باشد و عیارآن بالا،‌ بهمان اندازه هم در صفوف انقلاب و رهائی تأثیرات مخرب خود را برجا می نهد. چرا که به تجربه ثابت شده است در معرکه خشونت، این مشارکت گسترده مردمی و شکوفائی عمومی و صدای آزادی و عدالت اجتماعی و دموکراسی و برابری است که پژمرده می شود و به ویژه این صدای فرودستان و تبعیض شدگانِ تحت انواع ستم های اجتماعی است که شنیده نمی شود و برعکس صدای زورمندان و انواع مناسبات پدرسالارانه است که میدان دار می شود. مسأله اصلی آن است که حتی از تحمیل خشونت به انقلاب نباید یک ارزش و راهبرد ساخت. چرا که بهمان اندازه که بکارگرفته شود پی آمدها و آفت های خود را به همراه دارد. برعکس در فراینددیالکتیک خشونت و ضدخشونت لازم است که با تقویت هرچه بیشتراشکال کمترخشونت آمیز و تولید و تقویت آگاهی و فرهنگ معطوف به آن، از افتادن به تله حاکمان خشونت ورز اجتناب ورزید و تا آنجا که ممکن است از تسری آفتِ آن به صفوف انقلاب جلوگیری کرد. خلاصه آن که ضمن نقدتجربه های گذشته، از یک کلیشه جاافتاده که در آن انقلاب مترادف با خشونت انگاشته می شود، و از قضا دشمنان انقلاب سهم بسزائی در اشاعه و مقبول پذیرکردن آن دارند، و یا از ایده اجتناب ناپذیربودن آن بدون توجه به سیرتمدنی بشر و تحولات شکلی و محتوائی انقلاب دفاع می کند باید فاصله گرفت. در اصل انقلاب علیه مناسبات خشونت آمیزحاکمیت در معنای وسیع خود و با هدف خشکاندن ریشه های آن برپا می شود، گرچه خود ممکن است در عمل و محدوده تاریخی خویش بدلیل نفوذگسترده مناسبات خشونت آمیز در تاروپودجامعه و یا دیگر عوامل ریشه ای دخیل در آن و یا تحمیل قدرت های حاکم، به دام آن بیفتد و حتی ناخواسته از مرزهای خشونت دفاعی و تحمیل شده هم فراتر برود. مهم آن است که در پارادوکس دیالکتیک خشونت و رفع خشونت در انقلاب ها و جنبش های ترقی خواه مشعل آن را فروزان نگهداشت، و با تقویت خودآگاهی و مبارزه بی وقفه و سازنده با اشکال و ریشه های خشونت، همواره مسیررو به جلوئی را برای پژمرده ساختن خشونت و رفع آن، گشوده نگهداشت.

در یک جمع بندی فشرده می توان گفت:

الف- در وهله اول خشونت های مربوط به انقلاب اساسا ماهیت تدافعی داشته و دارد و عدول از آن که کم هم اتفاق نیفتاده است،  افتادن بدام دشمنان خود و رسوبات کهن بوده است.

ب- اگر معادل انگاری خشونت و انقلاب نادرست است و بین دو پدیده انقلاب و خشونت رابطه خویشاوندی و اینهمانی وجود ندارد، اما بدلیل آنکه جامعه به عنوان آبشخورمشترک آن ها محسوب می شود، با توجه به دامنه نفوذ مناسبات خشونت آمیز در جامعه و ریشه های مولدآن، انقلاب ها نیز از پی آمدهای آن مصون نبوده اند که مستلزم مبارزه پیوسته علیه آن ها در صفوف انقلاب است.

ج- از آنجا که دو روندخشونت و ضدخشونت، صرفنظر از اشکال و افت و خیزهایش، در سیرتمدنی بشر پا به پای هم پیشرفته است، و از آنجا که صرفنظر از التقاط های عملی، تا حدمعینی در تئوری، تضعیف یا حذف خشونت به عنوان بخشی از مطالبات و رفتار و منش جنبش های و جریان ها و گفتمان های ترقی خواه بشمار می آمده است، از همین رو اگر از نگاه ایستا به جنبش ها و انقلاب ها و فرایندِشدن آ‌ن ها فاصله بگیریم، بازتاب چنین روندی در انقلاب ها و جنبش ها به شکل یک روندخشونت زدائی و کاهش عیارخشونت ورزی ها در صفوف و عملکرد و گفتمان آن مشهوداست.

د- گرچه همانطور که اشاره شد، دیالکتیک خشونت و رفع خشونت بویژه در دولت های استبدادی و سرکوبگر همواره یک بغرنج مسأله انگیز بوده است که نحوه مشخص رفع آن تابع یک نسخه واحد و از پیش تعیین شده نیست.

ه- از آن جا که ثقل انقلاب ها و جنبش های نوین به سوی جامعه محوری و تقویت خودگردانی آن و اهمیت و شکل گیری «پادقدرت» یا قدرت موازی مؤسس و برسازنده و به عنوان اهرم تغییر در جریان است و سیاست راهبردیِ   زیرفشارقراردادن نهادها و دولت های برساخته و دادن ماهیت انتقالی به آن ها از سوی جامعه در چنان راستائی است  ـ پارادایم دولت های انتقالی تحت فشار از بیرون- تا شیوه سنتی تصرف قدرت از بالا و دل بستن به امکان تغییر از آن سمت و خشونتی که از این طریق یعنی تمرکزصرف بر درهم شکستن قدرت در بالا و تصرف آن سرچشمه می گرفته است، مجموعه این تحولات به هموارترساختن مسیرخشونت زدائی توسط جنبش ها و انقلاب های نوین با وجودپیشروی در رژفا و عمق تحولات، افزوده است. با این همه صحبت از یک فرایند پرچالش است و نباید طی چنین مسیری را نیز هموار و خالی از انواع پارادوکس ها و یا اشکال ترکیبی بشمارآورد. به ویژه در نظام های استبدادی چه بسا شاهدترکیبی از درهم شکستن مستقیم ماشین قدرت با روندهای زیرین فوق باشیم.

۹- مفهوم انقلاب و رابطه آن با جهانی شدن

تضادبین محتوای جهان جهانی شده با شکل و پوسته حقوقی و ظاهری دولت- ملت ها امروزه یکی از بحران های مهمی است که همه جا ردپایش دیده می شود. جهانی شدن سرمایه در ذات خود به معنی بحران دولت- ملت ها هم هست. سرمایه در این سمت و سو حرکت بی مرزدارد وهویت ملی و محتوای اختیارات دولت- ملت ها و مرزهای آن را بطورپیوسته زایل و بی اعتبار کرده است. سرمایه جهانی با ایجادنهادهای فراملی برفرازجوامع ملی درجهان و دورزدن آنها حتی همان حقوق شهروندی و دموکراسی موجود در نظام حقوقی دولت-ملت ها را عملا ملغا و بی اثرکرده است. بطوری که ایجاداز خود بیگانگی نسبت به روندهای جهانی سازی نیز یکی از عوامل مهم بحران های کنونی است.

 امروزه دهکده جهانی یک واقعیت است و حق تعیین سرنوشت و مسائل سرنوشت ساز برای همه ساکنین سیاره مسائلی با خصلت جهانی هستند که چالش های اخص و باز مانده از گذشته در ذیل آن عمل می کنند.

جهانی شدن در و اقعیت خود چیزی فراگیرتر از جهانی شدن سرمایه است و در اصل ظرفی است که توسعه  پیشرفت تمدن بشری در آن صورت می گیرد و البته تاریخمنداست و بهمین دلیل سوسیالیسم و رهائی هم در متن همین فرایند جهانی شدن بشر قابل دست یابی است. آنچه که در این رابطه در عصرکنونی شاهدش هستیم نقش‌افرینی سامانه سرمایه در آن است، اما این دو را نباید هم ارز گرفت. یعنی جهانی شدن هم سویه های ارتجاعی دارد و هم سویه های ترقی خواهانه. اما واقعیت جهانی شدن سرمایه در ذات خود به معنی بحران دولت- ملت ها هم هست.

سرمایه داری از باصطلاح «ملت سازی جهانی»=استعاره ای از یک جامعه جهانی نوین، علیرغم آن که گذشته درحال منسوخ شدن است، سرباز می زند و پرچم ادعائی آن را به زمین می افکند. بنابراین این وظیفه بر دو جنبش های پیش رو و آگاه و کنشگران جامعه جهانی است که جامعه نوین جهانی معطوف به آینده و همبستگی و صلح و شکوفائی بشر را بجای افتادن در سیاهچاله تنازع بقاء و بازگشت گذشته را پیش روی او بگذارند. بخش سوم این نوشته پیرامون انقلاب بهمن و پارادایم اسلام سیاسی خواهد بود.

                                                                            تقی روزبه   ۲۰۲۲.۰۶.۲۳

*۱-  سندروم انقلاب بهمن و ضرورت بازسازی مفهوم انقلاب! بخش اول

http://taghi-roozbeh.blogspot.com/2022/06/blog-post.html#more

*۲- جهان و بحران زایشی که بربریت و رهائی در دوسوی آن صف آرائی کرده اند!- بخش او

http://taghi-roozbeh.blogspot.com/2022/05/blog-post_8.html#more

 

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید