احساس زندگی در دنیای زورگویان، احساس مطبوعی نیست و همۀ ما به نوعی گرفتارش هستیم. بحران اوکراین، محرک و نقطۀ شروع نگارش مطلب حاضر است که امیدوارم بردش مختصری هم شده از حد این معضل فراتر برود. برای تحلیل مسئله باید به سه مفهوم ارجاع بدهم که به ترتیب فصول به آن ها خواهم پرداخت: انصاف، جنگ فراگیر و نبرد حق با باطل.

انصاف چه فایده ای دارد؟

معمولاً عدالت و انصاف را در کنار هم به کار می بریم و خواستار هر دوی آنها هستیم، ولی همیشه به تفاوت های این دو توجه نداریم. از جمله به این که انصاف همیشه یک وجه مقایسه ای در دل خود دارد که عدالت الزاماً ندارد. وقتی صحبت از اجرای عدالت در حق کسی می کنیم، می توانیم کار را به اجرای قانون در مورد وی محدود کنیم. مورد واحد است و معیار روشن، ارتباط آنها با یکدیگر، الزاماً پای مورد و شخص دیگری را به میان نمی کشد. ولی هر جا صحبت از انصاف باشد، پای قیاس با موارد و اشخاص دیگر هم خواه ناخواه به میان میاید. انصاف فقط از ورای یک مورد اندازه گرفتنی نیست، مقایسه می طلبد. انصاف نمی تواند فقط با اجرای خشک قانون به دست بیاید و برای همین هم هست که لزوم ارجاع به آن، تعیین چند و چونش و کلاً کنکاش در بود و نبودش، بعد از روشن شدن حد و حدود حکم قانونی مطرح می گردد و به آسانی ختم کردنی نیست.

به دلیل وجود همین بعد مقایسه ایست که مفهوم بی طرفی بیشتر هنگام بحث از انصاف موضوع پیدا می کند تا عدالت. در عدالت بی طرفی نه بین ظالم و مظلوم معنای روشنی داری و نه بین مجرم و قانون. اما بی طرفی لازمۀ انصاف است تا بتوان با کنار هم نهادن چند ادعا یا مورد مشابه، به انصاف بینشان قضاوت نمود.

این را هم اضافه کنم که انصاف فقط مال حکم قضا و دادن حق به این و آن نیست، مال فهمیدن هم هست، برای درک و تحلیل هم همان قدر لازم است که در دادگاه. البته می توان پژوهش را هم به دادگاه تشبیه کرد، چون پژوهشگر، در همه حال قضاوت می کند و این کار را باید به ترتیب درست انجام بدهد تا نتیجه اش مقبول بیافتد. ولی باید اینرا در نظر داشت که هدف پژوهشگر درک منطق موضوع است، نه صدور حکم محکومیت. به هر حال، در این جا هم انصاف لازم است تا بتوان مقایسه هایی را که پایۀ هر درک تاریخی است، درست انجام داد و پیش برد. اگر در این زمینه انصاف نداشته باشید، قادر به تحلیل درست نخواهید بود و اضافه کنم که اگر در پی یافتن چاره برای مشکلی باشید، از این کار نیز باز خواهید ماند. فایدۀ انصاف فقط نظری و اخلاقی نیست، وجه عملی هم دارد که نمی توان به آسانی از آن چشم پوشید.

می دانم که شرایط امروز چندان مقتضی انصاف نیست و اصلاً نمی دانم که کدام روز مناسب این روش است. ولی اگر قرار باشد که در هر زمینه فقط تن به مقتضیات روز بدهیم که باید از هر استقلال فکر و قضاوت صرفنظر کنیم و هر چه رایج بود، بپذیریم. اینرا هم می دانم که بسا اوقات، کوشش در نشان دادن انصاف، صرفنظر از کامیابی و ناکامی در این کار، با واکنش منفی رو به رو می شود و تا اوضاع مساعد شنیدن حرف حساب بشود، اصل داستان از یاد ها رفته است.

بحران اوکراین

آنچه که می خواهم بگویم مربوط است به وقایع اخیر اوکراین و همین جا هم روشن کنم که هدفم حق دادن به یکی به رغم دیگری نیست، روشن کردن بحث است در جهت بهتر فهمیدن آنچه که واقع شده و احیاناً، تجسم حد و حدود راه حلی که می تواند و در نهایت، باید، پیدا شود تا بحران ختم گردد. البته آگاهم که بازار فقط موضع گیری با ما و بر ما میطلبد و هر چه هم که با هر انگیزه ای بگویید، در نهایت ذیل یک از این دو سرفصل جا میگیرد و از سوی افرادی که در زندگی روزمره از یک استدلال دو قدمی هم عاجزند، پله به پله به طرفداری از هر چه حکومت و آدم فاسد هست، پیوند زده میشود. ولی به هر صورت باید حرف را زد. آوار سخنان سست، پر حجم است، ولی وزنی ندارد.

گفتم که انصاف مستلزم مقایسه است. مقایسه ای که می خواهم بکنم با موردی مثالی است که چند دهه عمر دارد ولی بسیار به این یکی شبیه است و برای همگان آشناست. به تصور من برای درک و ارزیابی درست آنچه که اخیراً در اوکراین واقع گشته، باید آنرا با بحران موشکی کوبا مقایسه کرد. خوشبختانه حاجت به توضیح طولانی نیست. تصویر آن، به دلیل این که حافظۀ سیاستمداران آمریکایی و روسی از خاطرات جنگ سرد که بزرگترین مقابلۀ آنها بوده، آکنده است، در ذهن همگان حاضر است. برای هر دو گروه، تجربیات جنگ سرد، هم مأخذ تاریخی است و هم حاوی الگوی عمل هایی موفق یا نا موفق که به هر صورت بر کنش های امروزشان تأثیر می نهد.

نقطۀ شروع بحران کوبا، بر خلاف آنچه که تبلیغات آمریکایی وانمود کرد و در نهایت به همه قبولاند، استقرار موشک های میان برد اتمی شوروی در کوبا نبود، جا گرفتن موشک های میان برد اتمی آمریکا در ترکیه بود که مدتی قبل صورت گرفته بود. در آن زمان، شوروی که خود را در معرض تهدید ضربه ای کاری و کوتاه مهلت می دید، در تلافی، موشک های خود را به کوبا فرستاد تا مقابله به مثل کرده باشد و تعادل وحشت را ترمیم بنماید. آمریکا واکنش نشان داد و بحران را کلید زد. طرف آمریکایی در جمع تنش را خوب اداره کرد، چون در عین تهدید به شروع جنگ، کشتی هایی را که به کوبا گسیل نمود، از فاصله ای دور و اگر اشتباه نکنم از ساحل شرقی ایالات متحده به حرکت درآورد تا فرجه ای معقول برای حل مشکل فراهم نماید. در نهایت، بازی ـ از نظر نظامی ـ به تساوی ختم شد، ولی از بابت تبلیغاتی به نفع ایالات متحده که با فاصله ای چند ماهه، موشک هایش را از ترکیه جمع کرد تا تعادل قدرت به صورت قبل باز گردد ـ بدون ساز و دهل. در آن زمان، کسی به این ادعای آمریکا که موشک های کوبا را تهدیدی مستقیم برای امنیت خویش می شمرد، ایرادی نگرفت و به واکنشش نیز به همچنین. این امر که ابرقدرتی مانند آمریکا به تهدید چنین بارز و مستقیم، عکس العمل نشان بدهد، به هیچوجه مایۀ تعجب نبود و دلیلی هم برای محکوم کردنش نبود.

حال بیاییم سر اوکراین. در اینجا هم تهدید استقرار موشک های میان برد اتمی که مهلت واکنش حریف را به حد اقل می رساند مطرح است. البته در نزدیکی مرز روسیه. خوب، اگر می خواستیم سناریوی قبلی را تکرار کنیم، می باید منتظر می بودیم تا روسیه هم در همان کوبا یا منطقه ای در حول و حوش آن، موشک بچیند و در مرحلۀ بعد، یا دو طرف به وضعیت رضایت بدهند یا اینکه هر دو عقب بنشینند ـ مثل بحران قبلی. ولی چنان که رسم تاریخ است، تکرار هست ولی نه به عینه.

در موقعیت فعلی، روسیه امکان مقابله به مثل با موشک فرستادن به نزدیکی مرز آمریکا را نداشت و از طرف دیگر نمی شد هم توقع داشت که اصولاً در برابر تهدیدی که قبلاً آمریکا آنطور در برابرش واکنش نشان داده بود و کسی هم ناموجهش نشمرده بود، هیچ کار نکند. کاری که کرد و از نظر حقوق بین الملل مردود است، عین کاری بود که آمریکا در چند کشور خاورمیانه کرده، البته به دستاویز هایی سست و به قصد صریح غارت. ولی وقتی پای امنیت و در نهایت موجودیت شما در میان است، پیروی کامل از قوانین بین المللی هم اولویت مطلق نیست. امنیت، اول حق هر کشوری است و اگر قوانین بین المللی از عهدۀ تضمین آن برنیاید، روشن است که توسل به وسایل دیگر، اجتناب ناپذیر خواهد شد و به سختی می تواند مورد ایراد واقع گردد. بگویم که آمریکا هیچ کوششی برای رفع نگرانی روسیه نکرد و سابقۀ وارد کردن دیگر کشور های اروپای شرقی به ناتو هم جایی برای امیدواری باقی نمی گذاشت. از زمان شروع جنگ، بسیاری، از جمله در خود آمریکا گفته اند که قصد تله گذاشتن برای مسکو بود و نتیجۀ کار موفقیت آمیز. شاید حرف فقط لاف بعد از واقعه باشد، ولی در هر صورت قابل اعتناست. چون ایالات متحده نه فقط هیچ کار برای حل اختلاف نکرد، تشدیدش نمود و با تبلیغات بسیار کوشید تا جنگ را اجتناب ناپذیر نشان بدهد.

در حقیقت اگر آمریکای اوایل دهۀ شصت مستقیم به کوبا حمله نکرد، برای این بود که چنین کاری در حکم شروع جنگ با شوروی بود و کار به استفاده از سلاح اتمی می کشید. البته نیرو گسیل کرد، ولی با مهلتی که فرصت حل بحران را بدهد. روسیۀ امروز قبل از استقرار ناتو حملۀ نظامی کرد تا از رو در رویی مستقیم با این اتحادیۀ نظامی اجتناب کرده باشد. حمله بعد از رسیدن ناتو  مترادف شروع جنگ اتمی می بود.

جنگ فراگیر

حال همه چیز بر مدار محکوم کردن روسیه می چرخد. هدف آمریکا که به هر صورت نمی توان به آن نام استراتژی داد، چون نقداً فقط مقصودی واحد و مرحله ای دارد، عبارت است از بالا بردن هر چه بیشتر هزینۀ جنگ برای روسیه است، تا بعد چه پیش آید ـ امید تبدیل کردن اوکراین به افغانستانی جدید برای روسها.

برای ارزیابی درست موقعیت باید نظری دوباره به مفهوم جنگ و بخصوص جنگ فراگیر (guerre totale) انداخت و تغییرات مهمی را که ظرف یکی دو دهۀ اخیر واقع شده در این بازبینی وارد کرد. شاید اطلاق اصطلاح جنگ فراگیر به درگیری فعلی، اغراق آمیز به نظر برسد. ولی بازگشت به معنای ریشه ای آن، نقطۀ شروع مناسبی برای ارزیابی موقعیت فعلی خواهد بود.

ضرب شدن این مفهوم به سال های بعد از جنگ جهانی اول باز می گردد و به کتاب معروفی که مارشال لودندورف با این عنوان منتشر ساخت. او که طعم تلخ شکست را چشیده بود، طرحی انداخت که موضوعش بسیج تمامی توان یک کشور در راه جنگ بود و به طور خلاصه می توان برنامۀ تبدیل یک کشور به پادگانش نامید: این که همه نقشی در تولید اسباب جنگ بر عهده بگیرند یا مستقیماً در عملیات نظامی شرکت بجویند. یعنی کشور تبدیل شود به کارخانۀ تسلیحات و سربازخانه و بیرون از این دو تقریباً هیچ. این تصویری بود از درجۀ نهایی بسیج جنگی یک ملت: بسیج حد اکثری. روشن است که چنین چیزی هیچگاه در عمل تحقق نیافت، نه وقتی شوروی در معرض ضرب حملۀ غافلگیرانۀ آلمان نازی واقع گشت، نه وقتی همین آلمان به سراشیب سقوط افتاد و گوبلز شعار جنگ فراگیر را مطرح نمود، نه در ویتنام شمالی که با ارتش عظیم ایالات متحده در افتاد و نه… سخن لودندورف، خط افقی بود که سازماندهی هر چه وسیع تر ملت در جهت پیشبرد جنگ، می توانست در نهایت بدان برسد، ولی تحقق کاملش مثل دیگر طرح های مفهومی و تصاویر ایده آل، به طور کامل ممکن نبود.

نقطۀ زایش مفهوم جنگ فراگیر، فقط یکی از ابعاد آنرا بیان می نمود، وجه دیگر کار که در جنگ جهانی دوم هویدا گشت و می توان گفت که به اولی علاوه شد، اساساً بی سابقه نبود و می شد ردش را در جنگ های مذهبی قدیم جست، حتی اگر هم نام مشخص نگرفته بود و در قالب نظری متمایز پرداخته نشده بود: اینکه تمایز بین افراد نظامی و غیر نظامی نادیده گرفته شود، منعی برای استفاده از هیچ سلاحی در کار نباشد و مطلقاً هیچ هدفی از تعرض مصون نماند ـ قصد نابود کردن حریف باشد نه امتیاز گرفتن از او. روشن است که چنین ترتیب عملی، نیروی انسانی و امکانات مادی عظیمی می طلبد که بسیج نوع لودندورفی را مطلوب و موجه جلوه می دهد.

تصویری که از این نوع جنگ در ذهن همۀ ما جا گرفته، تخریب بی حد و آدمکشی بی مرز است که بسیار وحشتناک است. نمونه اش جبهۀ شرق در جنگ جهانی دوم. وقتی این تصویر را مرجع قرار بدهیم، نمی شود فشاری را که امروز متوجه برخی کشور ها می شود، با آن مقایسه نمود. ولی اگر چند شاخص را در نظر بگیریم، تصاویر به هم نزدیک می شود و نقشی از شکل جدید جنگ فراگیر در پیش چشمان ما شکل می گیرد. در این جنگ، وجه نظامی کار همیشه برجسته نیست و همین است که هم ابعاد و هم میزان خشونت آنرا از چشم ما پنهان میدارد و حتی ممکن است ما را از کاربرد کلمۀ جنگ در حقش باز بدارد.

اولین و مهم ترین نکته، عدم تمایز بین نظامیان و غیر نظامیان است. این تمایز، از دوران باستان در محدود کردن خشونت جنگی، نقش عمده داشته است و حذف آن شاخص ترین نشانۀ شکستن حد و مرز در این زمینه است. در هر جنگی، در نهایت ملت مقابل است که باید به زانو در بیاید، چه با ضربه به نیروی نظامیش و چه با ضربه به خودش. قرار بر این است که ضربات فقط متوجه نیروی نظامی شود و مردم عادی در معرض آنها قرار نگیرند، ولی این رسم به کلی متروک شده و حتی می توان گفت که ضربات اصلی مردم عادی را هدف می گیرد. به این ترتیب جایی هم برای بی طرفی باقی نمی ماند و هر بی طرفی حمل بر اتحاد ضمنی با دشمن می شود. دوم محدود نکردن ضربه ها به اهداف نظامی و هدف قرار دادن هر چیز و هر کسی که حذفش بتواند به تحقق اهداف جنگ یاری ببخشد. قرار نیست تنها پادگان ها و اهداف نظامی مورد تعرض قرار بگیرد یا نابود گردد، هر چیزی که به ملتی امکان می دهد تا سر پا بایستد و به حیات خود و احیاناً جنگ ادامه بدهد، هدف است و باید نابود شود، حال چه شبکۀ انرژی باشد، چه منابع کشاورزی، چه… سوم استفاده از هر وسیله برای زدن ضربه. وقتی صحبت از جنگ می شود، حواس ما به نیروی نظامی معطوف می گردد و هنگامی که از منع برخی وسایل سخن به میان میاید، فکرمان متوجه می شود به فرضاً استفاده از گاز جنگی یا مین ضد نفر و از این قبیل. اما امروزه داستان بسیار وسیع تر از این هاست. در جنگی که صحبتش را می کنم، هر چیزی قابل تبدیل به سلاح است. وقتی از هر چیزی در راه اهداف جنگی خود استفاده کنید، تبدیل به سلاحش کرده اید، حتی اگر برای این کار ساخته نشده باشد، از اعتبارات مالی گرفته تا مسابقات ورزشی و… نکتۀ آخر را هم خاطرنشان سازم: تصور اینکه کشته های جنگ جدید از کشته های جنگ کلاسیک کمتر است، تصور نابجاییست. اینجا هم از کشته پشته می سازند.

نبرد حق با باطل

جنگی فراگیر، چه در صورت ماقبل مدرن آن که بیشتر مذهبی بود، چه در صورت مدرن آن که ایدئولوژیک است، چه در قالب صرفاً نظامی و چه در شکلی که برایتان توصیف کردم، محتاج توجیه نظری است. درنوردیدن مرزهای انسانیت و تمدن در سطح کشوری، به همین آسانی و به خودی خود انجام شدنی نیست و گفتاری می طلبد که این ترتیب عمل را معتبر جلوه دهد.

حکایت نبرد برحق (guerre juste) بسیار قدیمی است، به پایان قرون وسطی باز می گردد و ریشۀ مذهبی و مسیحی دارد. در بارۀ آن کتاب های بسیاری نوشته شده که تا چند دهۀ پیش کسی به یادشان نبود. از این دید، جنگ، فی نفسه امر مردودی نیست و کوشش نظریه پردازان تفکیک جنگ مجاز از جنگ غیر مجاز است از دیدگاه مذهبی و البته قانونمند کردن جنگ که حاوی توصیه هایی در باب محدود کردن خشونت نیز هست. این فقط آن بخش از کار است که به متألهین مربوط است. ولی جنگ، مفهومی سیاسی است نه مذهبی و استفادۀ عملی از مفهوم نبرد برحق در میدان سیاست انجام میشود و به عنوان پشتوانۀ ایدئولوژیک مورد استفاده قرار می گیرد، نه دستور العمل و تبدیل می شود به نبرد حق با باطل که برای ما آشناست. با ختم شدن جنگهای مذهبی و کاهش نقش مذهب در میدان سیاست، مفهوم قدیمی کمرنگ شده و به تاریخ پیوسته است. احیای آن، کلاً با آغاز جنگ های خاورمیانه ای آمریکا شروع شد. نه بر پایۀ مذهب، با ارجاع به حقوق بشر و به صورتی که می توان سکولاریزه خواندش. با این همه، کارکرد عملی گفتار که زیر پوشش عدالت و اخلاق استتار شده، توجیه موضع یک طرف و بی اعتبار شمردن مطلق طرف مقابل است و محروم شمردن وی از هر حق، تغییری نکرده است.

گفتار تبلیغاتی که از همه سو به خورد ما می دهند بر این محور طراحی و ساخته شده است: نبرد حق با باطل، اینجا به اسم حقوق بشر. نفس عوض شدن مرجع تئوریک تغییری در اصل ماجرا نمیدهد، صرفنظر از توجیهات اخلاقی که مدعی جایگزینی توجیهات سیاسی شده، در این چارچوب هر جنگی صورت جنگ مذهبی پیدا می کند و آن قساوتی را که از دیرباز در این زمینه معمول بوده، از نو زنده میکند. محروم کردن حریف از هر حق و یکسره بر باطلش شمردن و حذف فضای بی طرفی، به هر نام  انجام بپذیرد، پس رفت است، نه پیشرفت. میتوان برای تعمیم مسئولیت از حکومت ـ حتی حکومتهای غیر دمکراتیک ـ به ملت، توجیه تراشید ولی بی مرز کردن مسئولیت رفتن به سیر قهقرایی است. یکی از خطوط اصلی تحول و می توان گفتت ترقی بینش حقوقی، تحدید هر چه دقیق تر مسئولیت است. آنچه که مسئولیت فردی نامیده می شود و برای ما صورت فرض مسئله را دارد، پس از چندین قرن و به دنبال کوششهای بسیار به دست آمده است و همیشه هم در معرض تهدید بوده. مقصر قلمداد کردن یک ملت یا اصولاً چون مقصر با آن رفتار کردن، کینه توزی را ارضأ می کند ولی به عدالت ربط چندانی ندارد و از آن گذشته، هدف سیاسی نیست، بن بستی است که راه صلح را مسدود می کند. جنگ جرم نیست، وسیله ایست نا مطلوب در سیاست بین الملل که گاه استفاده از آن ناگزیر است و به همین دلیل نمی شود مثل جرائم عادی فقط فاعلش را محاکمه و محکوم کرد، تازه اگر در مورد این جرائم هم بتوان دورنمای کار را فقط به ارتکاب جرم محدود ساخت.

از روز اول حمله به اوکراین، تمامی دستگاه تبلیغاتی غرب در راه محکوم کردن روسیه بسیج شده و حدی هم بر این کار نمی شناسد. هر سخنی که معطوف به این هدف باشد، مقبول است و هر کاری که برای بالا بردن هزینۀ جنگ برای روسیه انجام گردد، پذیرفته. هر چه و هر که روس است، در معرض تهدید و ضربه است و کسی هم نمی پرسد که مردم عادی چرا باید در معرض تلافی تصمیمات دولتشان قرار بگیرند.

بسته بندی تبلیغاتی

روایت توجیهی که از همه جا به حلق همه فرو می کنند، چند خصیصه دارد.

اول از همه این که حق به جانب است و موضعگیر و معماریش بر این اساس انجام شده و پیام اصلیش این است که حق با من است ـ عموم خصایصش تابع این دغدغه است. دیگر این که به طرز خشنی، گزینشی است. آنچه را به کارش میایید و با هدفش منطبق است، برمی گزیند و آن چه را نیست، از دسترس و دیدرس همگان دور می دارد. علاوه بر این، مثل هر روایتی، نقطۀ شروعش اهمیت اساسی دارد و سنگ بنای اصلی دورنمایی است که می سازد. این جا ابتدای کار حملۀ روسیه است و طبعاً هر چه که پیش از آن گذشته است، از حوزۀ توجه بیرون میرود. پیش زمینه ای است که در روایت نقشی بازی نمی کند. اثبات محق بودن روایتگر یک وجه حقوقی دارد: از حقوق بین الملل بحث حق حاکمیت و استقلال دول را تکیه گاه قرار می دهد و به باقی ابعاد آن که ممکن است به موضوع مربوط شود، اعتنایی نمی کند. وجه دوم و مهم تر، لااقل پر کاربرد تر آن، بخش ارزشی است یا به عبارت معمول بخش ایدئولوژیک. محکوم کردن حریف به اتهام پیروی از ارزش هایی مردود که الزاماً خود وی مقر به تبعیت از آن ها نیست، ولی به پای او نوشته شده است. این هایی که شمردم، نوعی دستور طبخ جا افتاده است که خاص این مورد نیست، در همه جا کاربرد دارد، در گذشته به کار رفته و در آینده هم به کار خواهد رفت.

خلاصه که این است دنیایی که برای ما ساخته اند و چندان هم جذاب نیست. قبول یا رد آن چه که آوردم آن اندازه مهم نیست که آگاهی به این امر که حکایت محدود به روسیه نبوده و نیست. تحریم های عراق که تعداد سرسام آوری کودک را به کشتن داد، جنگ یمن، تحریم های ایران و… همه، نمونه هاییست از طرز عمل مشابه، با نتایج کمابیش مشابه. قربانی بیگانه نیست، دیر یا زود خود شمایید. دل به توجیهاتی که برای کشتن خودتان می تراشند، ندهید.

۵ مارس ۲۰۲۲، ۱۴ اسفند ۱۴۰۰

rkamrane@yahoo.co

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید