آیا ایران از 28 مرداد 32 و  پی آمد های آن عبور کرده است؟

این نوشته پاسخی به مقالۀ آقای علی میرفطروس است که در تاریخ یازده آگوست در “گویا نیوز” انتشار یافت.

آقای میرفطروس نویسندۀ با پرکاری است. نثر روانی دارد و مقصود خود را به روشنی به خواننده منتقل می کند. امّا با خواندن نوشته های سیاسی او به ویژه در دو دهۀ اخیر یک پرسش اساسی برای خواننده مطرح می شود: آیا او توان و استعداد خود را در کار نویسندگی، چه در دورانی که یک چپ گرای دو آتشه بود و چه از هنگامی که با یک استحالۀ ناگهانی از قطب افراطی چپ به قطب سلطنت طلبی راست پیوسته، هرگز برای  دفاع از حق و و حقیقت و مصالح راستین ملّی به کار گرفته، یا این که همواره آن را در خدمت منافع مقطعی و هدف های تبلیغاتی جناح سیاسی که به هر دلیل به آن وابسته بوده و یا هست به کار گرفته است؟

در اینجا سخن ما چنان که اشاره رفت، متوجه آثار قلمی او در زمینه های سیاسی و عقیدتی است، وگرنه برخی از نوشته های دیگر او را  مانند “جنبش حروفیه و نهضت پسیخانیان” ، “حلّاج” ، “عمادّالدین نسیمی، شاعر و متفکر حروفی”، “سرخ جامگان، بابک خرّم دین” را که از ارزش پژوهشی و ادبی خالی نیستند باید با معیاری دیگر سنجید.

آقای میرفطروس هنگامی که در دانشگاه تبریز درس می خواند، در فضای سنگین نابردباری سیاسی و اختناقی که پس از کودتای بیست و هشت مرداد بر کشورسایه افکنده بود به سبب تبلیغ چپ گرایی از طریق نشریه ای که به نام “جُنگ سهند”، از آن دانشگاه اخراج شد. چندی بعد نیز همان گرایش عقیدتی  محکومیت او را به سه سال زندان موجب گردید که بخشی از آن را گذراند. این کمترین کیفری بود که با یک اظهار عقیدۀ مسالمت آمیز در فضایی که کودتای 28 مرداد سی و دو برای ما به ارمغان آورد می توانست گریبانگیر یک جوان آرمان خواه  شود، وگرنه برای بسیاری دیگربه همین جرم حبس های سنگین بریده می شد و برخی را و برخی حتی تا آستانۀ اعدام پیش می رفتند. طرفه آنکه جوان آر مان خواه پیشین ما حالا بیش از دو دهه است که توان قلمی خود را چه آشکارا و چه تلویحی با مداومتی چشمگیر در دفاع یا ستایش از بانی یا وارث همان نظام سرکوبگر که مدتی است منقرض شده و به تاریخ پیوسته است خرج می کند.

چنین می نماید که دگردیسی آقای میرفطروس از چپ انقلابی به راست ارتجاعی پس از رسیدنش به پاریس در 1962 و آشنایی با محافل سلطنت طلب در آن شهر آغاز شده باشد. این استنباط برای نگارنده چندین سال پیش که او در همین گویا نیوز مقاله ای آمیخته به طنز زیرعنوان “نویسندۀ طنّاز” (تا آنجا که به یاد دارم) در بارۀ مهشید امیرشاهی نویسندۀ سرشناس انتشار داد، از خواندن پاسخ خانم امیر شاهی برایم حاصل شد. از آنجا که آقای میر فطروس در مقالۀ خود خانم امیر شاهی را “دوست سابق” خویش خطاب کرده بود، نویسندۀ کتاب های به یاد ماندنی “در حضر” و “در سفر” دربخشی  از پاسخ افشاگرانۀ خود که من به سبب کوبندگی و فصاحتش آن را در آرشیو کامپیوتری ام ضبط کرده ام، چنین نوشته بود: اول و مهمتر از همه اينکه اين آقا مجاز نيست به من دوست خطاب کند حتی با افزودن کلمۀ سابق – چون آشنايی ما به دو سه ديدار در کافهُ کلونی (و نه کولونی) آن هم متجاوز از بيست سال پيش ختم می شود – يعنی دورانی که در تلاش معاش تازه دستش به دامان داريوش همايون بند شده بود که به من معرفيش کرد. هنوز در مراحل آغازين عذرخواهی بابت چپگرايی سابقش بود و می گفت فقير است – ولی حقير به نظرم آمد و در جمع شايستهُ شفقت. با گذشت زمان رنگ سياسيش را دربست و کامل به پوزش گذشته عوض کرد.”    

 معروفترین تألیف آقای میرفطروس در خطّی که یاد شد “دکتر محمّد مصدّق، آسیب شناسی یک شکست” است که در سال 2008 انتشار یافت. من کتاب را که مؤلف مدّعی مستند بودن آن است خوانده ام. آنچه که از روی انصاف می توانم گفت این است که با هیچ معیاری نمی توان آن نوشته را یک اثر مستند یا یک پژوهش بی طرفانه به شمار آورد. آنچه که مؤلّف به زعم خویش برای مستند جلوه دادن کتابش آورده بیشتر یک مشت نقل قول های دست و پا شکسته از منابع گوناگون است. طبق روش تثبیت شدۀ تحقیق،  وقتی که در یک نوشته به منبعی استناد می کنند یا از آنجا نقل قولی می آورند باید درنقل قول امانت کامل رعایت شود و دخل و تصرفی در آن صورت نگیرد، نه این که نقل قول کننده هرچه را که برای مقصود خود سودمند تشخیص می دهد برگزیند و آنچه را که موافق مقصودش نیست حذف کند. این درست همان روشی است که آقای میر فطروس برای  شاهکار به اصطلاح تحقیقی خود اختیار کرده است. بر این کتاب پس از انتشار نقدهایی نوشته شد که مهمترین آنها متعلق به آقای محمّد امینی، نویسنده و تحلیلگر سیاسی و  تاریخی است. آقای امینی برای این که کاستی ها و ناراستی ها و تحریف حقایق را که سطر سطر کتاب یاد شده از آنها آکنده است به نیکی نشان داده باشد، به نوشتن کتاب جداگانه ای زیر عنوان “سوداگری در تاریخ” در هفتصد صفحه همّت ورزید و ارزیابی حرفه ای و بسیار دقیقی از”آسیب شناسی یک شکست” به دست داد. ولی روشنگری هایی که تا کنون در بارۀ ارزش واقعی این کتاب از دیدگاه پژوهش بی غرضانه به عمل آمده مانع چاپ های متعدد”آسیب شناسی یک شکست” نشده است و این خود توان بزرگ مالی و تبلیغاتی حامیان و مشوّقان این گونه تألیفات را که بنا بر شنیده ها، به نوبۀ خود به یاری مالّی محافل سعودی و اسرائیلی و آمریکایی اتّکاء دارند، به نمایش می گذارد. آقای میرفطروس در مقالۀ اخیرش طبعا از بابت این چاپ های متعدد به خود بالیده و از منتقد اصلی کتاب محمّد امینی، نویسنده و تحلیلگر هم که آن را با دقّتی وسواس گونه بررسی کرده و نمونه های عدم امانت و تحریف حقایق را در هر صفحه به خوبی نشان داده است، به عنون یک”شخص غیر امین” یاد کرده است. او در برابر، به نظر تأیید آمیز جمعی که نامشان را برده و برخی از آنان سلطنت طلبان سرشناسی هستند استناد کرده و ارزیابی آن جماعت را به نشانۀ ارزشمند بودن کار خود گرفته است. این کار شخص را بی اختیار به یاد یک ضرب المثل معروف مربوط به آن روباه می اندازد که دُم خود را برای اثبات راست گوئی اش شاهد می آورد.

در همین زمینه دوستی صاحبدل  از این که در این زمانه هوچیگری وپول عرصه را بیش از هر دوران دیگری بر حقیقت تنگ کرده است شکایت داشت و این بیت بلند حافظ زبان حال مدافعان حقیقت و  میهن دوستان راستین می دانست :

آقای میر فطروس در مقالۀ مورد بخث با نوعی شکسته نفسی مَصَنوعی نگارش آن کتاب و “پرداختن به زندگی و كارنامۀ سیاسی دكتر مصدّق” را “ناشی از یك «كنجكاوی» توصیف می کند و می گوید، حوزۀ اصلی تخصصش مطالعات تاریخی و ادبی است و با “آسیب شناسی یک شکست” فقط می خواسته است برای این پرسش پاسخی بیابد که”چرا پس از گذشت چند دهه، شخصیـّت سیاسی مصدّق و خصوصاً رویداد ۲۸ مرداد تا این حدّ در حافظۀ تاریخی و سیاسی ما تداوم یافته است و ـ اساساً ـ دستاورد مبارزات ۵۰ سالۀ دكتر مصدّق در حوزۀ توسعه و تجدّد ملّی چه بود.” ولی پاسخی که که ارائه می کند نه بر یک روش تحقیقی درستکارانه، بلکه بر تحریف آشکار حقایق استوار است و در نتیجه  بی هیچ زحمتی به همان چیزی که خود پیشاپیش می خواسته می رسد. در جای دیگری در شأن نزول همان کتاب،  پس از توصیف زندگی سیادسی مصدق به مثابه “قصّۀ پر رمز و رازی” که “زوایای تاریک و ابهام آمیز آن پس از گذشت  ۶۵سال هنوز موضوع مطالعات و پژوهش‌های متعدّدی است”، کتاب خود را هم یکی از این گونه پژوهش ها به شمار آورده و آن را “«كوزه»ای از «بحر» دانسته است، ولی تمثیل “کوزه” و “بحر” مولانا در مقدّمۀ مثنوی شریف، هیچ با موضوع گفتار او سازگار نیست.  در این مقوله باید به جنابش یاد آوری کرد که زندگی سیاسی آن دولتمرد استثنایی بارها و به تکرار از سوی پژوهشگرانی به مراتب صالح تراز او که بر خلاف وی به روش شرافنمنداانۀ تحقیق پایبند بوده اند زیر ذرّه بین قرار گرفته و مثل خورشید بدون هیچ گوشۀ تاریک مانده ای برای همگان روشن شده است. تنها معدودی که خود را به کورچشمی زده اند و خُفاش وار از نور حقایق می گریزند مدّعی وجود”زوایای تارک و ابهام آمیز” در آن شده اند.

یکی از کارهای اخیر آقای میرفطروس، نگارش خاطرات امیر اصلان افشار، آخرین رئیس کلِّ تشریفات شاهنشاهی و سفیر پیشین ایران در آمریکا و آلمان، برحسب تقریرات صاحب خاطرات است. آقای میر فطروس با قلم روانش کتاب را خواندنی کرده و به برخی گزافه گویی های مرحوم  افشارهم رنگ و لعاب خوبی داده است. از آن جمله ادعایی است که افشار در ارتباط با سفر مصدق و همراهانش به لاهه به   منظور دفاع از منافع ایران در برابر شکایت دولت آنگلیس به دادگاه بین المللی داوری در آن شهر از بابت ملی کردن نفت مطرح کرده است. امیر اصلان افشار که در آن زمان دبیر دوم سفارت ایران در لاهه بوده در خاطرات خود می گوید که هیئت همراه دکتر مصدّق هنگام ورود به لاهه ناگهان متوجه می شود که مجموع اسناد و مدارکی را که برای دفاع در دادگاه لازم دارد در تهران جا گذاشه است. او اقدام سراسیمۀ همراهان مصدق را به منظور دریافت هرچه سریع تر آن مدارک با لحنی تمسخر آمیز شرح می دهد و از نقش مؤثری که خود در آن میان ایفا کرده یاد می کند. این ادّعا برای کسانی که دقّت و نظم وسواس گونۀ مصدّق را در کارهایش بارها خوانده و شنیده اند به راستی شگفت آور جلوه می کند، بویژه که شخصیت بسیار دقیق و منظمّ دیگری هم مثل دکتر غلامحسین صدیقی در هیئت عضویت داشته است. آیا باور کردنی است که چنان هیئتی در حالی که توجه جهانی به سبب اهمیّت کار مصدّق در ملّی کردن نقت ایران به آن سفر جلب شده، ابزار اصلی کار خود را چنان سهل انگارانه جا گذاشته باشد؟ می بینیم که پیرامومونیان شاه سابق چگونه خود را در توسّل به هر ادّعای بی اساس و هر دروغ فاحشی  برای تخطئۀ دکتر مصدق مجاز می دانسته اند. در ضمن نگارنده که خود عضو پیشین رستۀ سیاسی وزارت امور خارجه است می داند که یک دبیر دوم سفارت در موقعیتی نبوده که بتواند نقشی را که صاحب خاطرات هنگام اقامت آن هیئت بلند پایۀ در لاهه به خود نسبت داده است ایفا کند. درهیچ منبع دیگری هم به موضوعی که شرح آن به تفصیل در خاطرات امیر اصلان افشار رفته کمترین اشاره ای دیده  نشده است.

از دیگر نادره کاری های آقای میر فطروس یکی هم این بوده که او  در ۸ نوامبر ۲۰۱۰ (برابر با ۱۷ آبان ماه ۱۳۸۹) طیِّ نامه ای زیر عنوان “چرا با حملۀ نظامی به ایران موافق هستم” به لیندسی گراهام، سناتور جمهوریخواه کارولینای جنوبی، همان کسی که چندی پیش به بهانۀ شرح خاطرات جوانی اش از کار در مشروب فروشی پدر خود با لحنی سخت توهین آمیز همۀ ایرانیان را از دم متقلب و دروغگو خواند، نوشت. در بخشی از آن نامه چنین آمده بود: هر حمله‌ای که پایگاه‌ها و ستادهای سرکوب رژیم ایران را بقول شما اخته کند، باعث رضایت و شادمانی مردم ایران خواهد بود و به آنان فرصت خواهد داد تا بدون ترس از سرکوب پاسداران رژیم، به خیابان‌ها ریخته و خود به حیات این رژیم فاشیستی نقطهٔ پایان بگذارند”. آیا کسی که کمترین دلبستگی به میهن خویش دارد چنین فارغ بال به استقبال تهاجم نظامی ویرانگر یک ابرقدرت خارجی به زادگاهش می رود؟  آیا آقای میرفطروس با وجود شواهد بی شمار چه در گذشته دورتر، و چه درهمین دو دهۀ اخیر، نمی داند که آغاز حملۀ نظامی به یک کشور در اختیار مهاجم است ولی پایان دادنش به هیچ روی در اختیار او نیست؟ لازم نیست کسی در حدِّ ادیب و نویسندۀ بلند پایه و تاریخ نگار چیره دستی! چون او باشد تا بداند که چه تلفات انسانی پردامنه و چه  ویرانی های عظیم زیر بنایی از این گونه حملات در کشور مورد تهاجم به بار می آید و پی آمدهای بی ثبات کنندۀ آن برای صلح منطقه ای و جهانی چیست. ما این پی آمدها و نتایج تکان دهنده را هم در خاور میانه و هم در ویتنام و نقاط دیگر جهان در چند دهۀ گذشته به چشم دیده ایم.  به عنوان نمونه، حملات نظامی آمریکا را به  افغانستان و عراق به یاد آوریم که هدف نخستین آنها به در هم کوفتن نیروهای مدافع طالبان و صدّام حسین محدود بود، ولی در عمل مردم غیر نظامی و تأسیسات زیر بنایی آن دوکشور به آماج اصلی حملات تبدیل شدند. جنگ افغانستان بیست سال به داراز کشید و در پایان کار هم  پس از ویرانی ها و خونریزی های بی حساب، دیدیم که آمریکا در چه وضع شرم آوری کشور را دو دستی به طالبان تقدیم کرد و شتاب زده  فرار را بر قرار ترجیح داد. در عراق، هر چند بمباران های هوایی گسترده زیر عنوان”Shock and Awe”  (تکان و هراس) وپیاده کردن چندین ده هزار نیرو در آنجا به سقوط صدّام انجامید، ولی ویرانی های پر دامنه و مصیبت های انسانی بی سابقه ای  به بار آورد که تا چندین نسل گریبانگیر مردم عراق خواهد بود.  افزوده بر این، برانداختن صدّام هدیه ای نامنتظر به جمهوری اسلامی بود، چون به حاکمِیّت دینی مستقر در ایران امکان داد تا بدون شلیک حتی یک گلوله از شرّ مهمترین دشمن خود در آن سوی مرزهای غربی کشور خلاص شود و نفوذ عمیق سیاسی و نظامی خود را در تضاد آشکار با هدف سیاسی که آمریکا از حمله به عراق جستجو می کرد، در قلب آن کشور بگسترد. گذشته از آسیبهای عمیق مالی و جانی، آنچه که پس از بیرون رفتن نیروهای اشغالگر برای مردم عراق باقی مانده بحران های پی در پی و پایان ناپذیر سیاسی و اقتصادی است که آن کشور را در دو دهۀ اخیر در خود غوطه ور ساخته و گاه تا آستانۀ جنگ داخلی پیش برده است. نکتۀ دیگر آنکه بر خلاف ارزیابی آقای میر فطروس، اکثریت قاطع مردم ایران از تجاوز نظامی یک قدرت خارجی به خاک میهن خود نه تنها شادمان نخواهند شد تا به نوشتۀ توهم آمیز وی “به خیابان‌ها ریخته و خود به حیات این رژیم فاشیستی نقطهٔ پایان بگذارند”، بلکه نارضایی عمیق خود را از دستگاه حاکمیّت نیز موقتا به فراموشی می سپارند و با تمام توان به دفاع از تمامیّت و استقلال میهن خود و پیکار با نیروی مهاجم بر خواهند خاست. دیدیم که در پی تجاوز نیروهای صدّام به خاک ایران در سی و یک شهریور 1359، مردم و بویژه نسل جوان، که دل خوشی هم از حکومتگران بعد از انقلاب نداشتند، با چه ایثارگری و فداکاری به دفاع ازخاک وطن بر خاستند ونیروهای متجاوز را به آن سوی مرز ها راندند. ادامۀ جنگ بعد از آن پیروزی بزرگ خطای نابخشودنی نظام حاکم بود که پس از به بار آوردن آن همه تلفات جانی و مالی هولناک، به چنان نتیجۀ فاجعه باری انجامید. دعوت از یک قدرت خارجی برای حمله به خاک زادگاه خود از سوی هرکس و در هرجا که باشد در همۀ زبانها و فرهنگها سخت نکوهیده است و اصطلاح مشخصی دارد که همه از آن آگاهند و در اینجا نیازی به تصریحِ  بیشتر در بارۀ آن نیست.

از شاهکار های دیگر نویسندۀ “آسیبشناسی …” دیدار پنهانی او در اکتبر 2012  با نمایندۀ دولت اسراییل است که تنها با اشارۀ کوتاهی از آن می گذریم.  این دیدار انتشار مقاله ای را توسط دکتر غلامعلی بیگدلی استاد دانشگاه تولوز در فرانسه زیر عنوان “آسیب‌شناسی شکست‌های میرفطروس” موجب گردید. درست است که دولت یهود در پی ضربه زدن از هر راه به جمهوری اسلامی است، ولی این را نیز می دانیم که اسراییل از دیر باز در تقویت گروه های تجزیه طلب با هدف در هم شکستن تمامیت ارضی ایران سخت کوشا بوده است، چون یک ایران تکه تکه شده را بر کشوری یکپارچه با بیش از هشتاد ملیون نفر جمعیت و یک قدرت مرکزی ترجیح می دهد.  بر این اساس، چگونه می توان دیدار پنهانی یک شخص مدّعی میهن دوستی را با نمایندَۀ اسراییل توجیه کرد و اصولا این پرسش را مطرح می کند که چنین دیداری به چه منظور ممکن است صورت گرفته باشد؟

بعد از این مقدمه که برای یاد آوری پیشینۀ درخشان میهن دوستی آقای میرفطروس ضرروت داشت، آکنون به اصل موضوع بپردازیم و ببینیم که او بر اساس چه منطقی می گوید مردم ایران از 28 مرداد 32عبور کرده اند؟

در آغاز مقاله ای که موضوع این پاسخ است چنین می خوانیم:
“موضوع مصدّق و رویداد ۲۸ مرداد باعث نفرت و نفاقِ نیروهای سیاسی و روشنفکری ایران بود، اینک پرداختن به رضا شاه، محمد رضاشاه و محمد علی فروغی موجب آشتی و تفاهم ملّی است.”

معلوم نیست که این نتیجه گیری بر چه پایه ای استوار است. رضا شاه و محمد رضاشاه را مایۀ “آشتی و تفاهم” و  مصدّق را با چسباندن او به 28 مرداد “باعث نفرت و نفاق” شمردن  و در همان حال برای آبرو بخشیدن به دو پادشاه پهلوی محمّد علی فروغی دولتمرد دانشمند و خدمتگزار را با آن دو در یک صف قرار دادن  به راستی از آن حرفها است. 28 مرداد حاصل دست به یکی شدن محمّد رضاشاه با دوقدرت استعماری خارجی به منظور براندختن دولت مردمی مصدّق بود که با خلع ید از شرکت سابق نفت انگلیس و ایران به نیم قرن بهره برداری آزمندانۀ انگلستان از منابع نفت کشوربا دادن سهمی بسیار ناچیز به صاحب واقعی آن و مداخلۀ مستمر در امور داخلی ما، پایان داد. بنا بر این 28 مردا به شکل بسیار طبیعی به شاه که برای موفقیِت آن توطئۀ ضد ملّی سر به فرمان بیگانگان نهاد می چسبد نه به مصدّق که کودتا برای سرنگون ساختن او و از سرگرفتن چپاول بزرگترین ثروت طبیعی ما از طریق تحمیل یک قرار داد ننگ آور به وسیلۀ کنسرسومی که  بعد از کودتا برای همین منظور تشکیل شد سازمان یافت. حالا ببینیم فروغی چه نسبتی با دو پادشاه پهلوی داشت. شادروان محمّد علی فروغی در دوران سلطنت رضاشاه سه بار عهده دار مقام نخست وزیری بود ولی باید دید که شاه “قدر قدرت” با وی چه رفتاری کرد. بار اول که به آغاز سلطنت رضاشاه در 1304 باز می گردد، فروغی با سنجیدگی و درایت خود موجبات تثبیت هرچه بیشتر قدرتِ نخستین پادشاه پهلوی را فراهم آورد، ولی رضاشاه پس از جا افتادن در مقام پادشاهی، در 1305 تنها یک سال پس از تصدی نخست وزیری به وسیلۀ فروغی، با فرستادن پیامی توسّط تیمورتاش خواستارکناره گیری او شد. بار دوم که آغاز آن شهریور ماه 1312 بود، دورۀ تصدی وی تا چهاده آذرماه 1314 به طول آنجامید. در آن تاریخ وقتی فروغی برای نجات جان دامادش مصباح السلطنّۀ اسدی، نایب التولیۀ آستان قدس که دیگ غضب شاه از او به جوش آمده بود به خود جرأت داد که شفاعت کند، رضا شاه او را با خشم و خشونت و ناسپاسی از خود راند و خانه نشین کرد. اسدی اندکی بعد مانند شماری از شخصیت های برجستۀ و خدمتگزار دیگر چون تیمورتاش، سردار اسعد بختیاری، داور و کیخسرو شاهرخ و … که قربانی خود کامگی و بدگمانی بیمار گونۀ پهلوی اوّل شدند و جان خود را از دست دادند، (داور خودکشی کرد) به فرمان او به قتل رسید. ولی همان رضا شاه پس از آن که به سبب نزدیکی بی تأمّل و روز افزونش به هیتلر و در پی آن سرازیر شدن سیل جاسوسان آلمانی به ایران، بهانه به دست چرچیل و متحدانش برای اشغال کشور ما در سوم شهریور 1320 داد، بار دیگر در نهایت استیصال دست به دامان فروغی دراز کرد. آن مرد میهن دوست با آنکه هیچ دل خوشی از شاه نداشت، در آن اوضاع و احوال بحرانی و خطرناک تنها به انگیزۀ خدمت به میهن باردیگر مسؤلیت نخست وزیری را پذیرفت. همو بود که مدبّرانه سران متفقین را که می خواستند یکی از افراد دودمان قاجار را به پادشاهی بردارند متقاعد کرد که پذیرفتن شاپورمحمّد رضای ولیعهد به جانشینی پدر بهترین گزینۀ آنهاست. فروغی در نطقی که روز پنجم شریور ماه در آغاز نخست وزیری خود  ایراد کرد، دولتهای پیشین را مسؤل وضع اسفباری دانست که برای کشور پیش آمده بود. در واقع منظور وی از”دولتهای پیشین” کسی جز شخص رضاشاه نبود، زیرا در تمامی دوران سلطنتش کسی جز او کمترین اختیار تصمیم گیری نداشت و همه چیز به وی بر می گشت. فرزند فراری او نیز پس از آنکه به دنبال کودتای 28 مردادت به قدرت بازگشت،همان سیرۀ پسندیدۀ!پدر را در پیش گرفت و سرانجام کشور را به ورطۀ وحشتناکی که بیش از چهل و سه سال است در آن غوطه می زند افکند. آری، در بارۀ خدمات انکار ناپذیر بزرگمردی چون محمّد علی فروغی به عنوان سیاستمدار و پژوهشگر و ادیب و نویسندۀ دانشمند اتفاق نظر وجود دارد، ولی در مورد دو پادشاه پهلوی به هیچ روی چنین نیست.  بگذریم که پس از چهل و چند سال تجربۀ تلخ مردم از دوران پس از انقلاب، امروز زیر تأثیر بوقهای بلند تبلیغاتی که به یاری مالی عربستان سعودی و اسراییل و آمریکا در تجلیل از شاهان پهلوی به راه  افتاده، ممکن است در ذهن خالی بخشی از جمعیت کشور که پس از انقلاب به دنیا آمده اند، احتمالا تصویر مساعدی از دو پادشاه پهلوی شکل گرفته باشد، ولی متّکی به واقعیت های تثبیت شدۀ تاریخی نیست و دیر یا زود تصحیح خواهد شد.

در اینجا انصاف حکم می کند که حساب رضاشاه را از پسرش جدا کنیم. او مرد کارآمد و با اراده ای بود که قدرت حکمرانی را که در اثر بی کفایتی آخرین پادشاه قاجار به طرز اسفباری روی زمین افتاده بود با کارآیی و هوشمندی جمع کرد.  رضاشاه در نیمۀ اول دوران سلطنتش مصدر خدمات سودمندی شد که تأمین وحدت ملّی و یکپارچگی کشور، سرکوب گردنکشانی که از هرسو سر به طغیان سر بر داشته بودند، ایجادیک ارتش منظم بر اساس معیارهای نظامی قرن بیستم، گشایش دانشگاه تهران،  بنیان گذاری دادگستری نوین و فراهم آوردن موجبات شرکت زنان در شؤن گوناگون از آن جمله اند. او ولی با نقض آشکار سوگندی که در محترم داشتن قانون اساسی مشروطه و به کاربستن اصول آ در برابر مجلس و مردم یاد کرده بود، مشروطیت را عملا تعطیل کرد و به خاک سپرد و پس از استقرار استبدادی به مراتب خشن تر از استبداد پادشاهان قاجار بر کشور، با پلیس امنیتی بی رحمش دلهای مردم را پر از بیم ساخت. در تمام دوران  سلطنت او هیچ انتخابات آزادی یا نیمه آزادی  برگزار نشد.  مجلس شورای ملّی جز آلت بی اراده ای در دست او نبود. هر وقت دلش می خواست نمایندگان را احضارو به آنان امر و نهی می کرد. بر اساس یک گفتۀ مشهوری از یک اندیشمند انگلیسی که نامش را از یاد برده ام، قدرت بدون پاسخگویی فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق.  دیری نگذشت که شاه قَدَر قدرت دست تطاول به اموال و املاک مردم گشود و هزاران پارچه آبادی را به زور از دست صاحبانشان بیرون آورد، قرار داد دارسی را که مدت اعتبار آن رو به اتمام بود در آتش بخاری افکند، ولی وقتی سنبۀ انگلیسی ها را پرزور دید به هرچه آنها می خواستند گردن نهاد و در 1312 به امضای قرار داد جدیدی به مدّت شصت سال تن در داد که از بسیاری جهات به مراتب از قرار داد دارسی بدتر بود. گذشته از اینها، طبق اسنادی که سالیانی است رو شده، بخش درخور توجهی از در آمد نفت را به حساب های شخصی خود در اروپا و حتی آمریکا منتقل کرد.

و امّا فرزندش محمد رضاشاه که ذرّه ای از جربزه و کفایت پدر در وجودش نبود،  تنها در سه چهار سالۀ نخست سلطنت که هنوز خود را درست نیافته بود مثل یک پادشاه مشروطه رفتار کرد. آز آن پس به تلقین مادر و تشویق درباریان فاسد مُجدّانه در راه احیای استبداد دوران پدر گام نهاد. نخستین حرکتش در آن راه اقدام به برپاداشتن یک مجلس مؤسسان فرمایشی و افزودن اصل جدیدی به قانون اساسی در 1328 به منظور افزایش اختیارات مقام سلطنت و از جمله حق برکنار ساختن نخست وزیر مبعوث مجلس بود. همین کار بود که اعتراض شدید احمد قوام (قوام السلطنه)، آن رجل استخواندار را که فرمان مشروطیّت به خطّ اوست، بر انگیخت. قوام در نامۀ زبانداری به شاه در بارۀ زیرپا گذاشتن قانون اساسی مشروطیت به او هشدار داد و تلویحا بروز انقلابی  را در آینده ای نه چندان دور پیش بینی کرد. شاه نه تنها به آن هشدار ترتیب اثر نداد، بلکه ضمن پاسخ توهین آمیزی به امضای ابراهیم حکیمی (حکیم الملک) وزیر وقت در بار، لقب “جناب اشرف” را هم که به پاس خدمات برجستۀ قوام در رفع اشغال ارتش سرخ از آذربایجان به آن سیاستمدار با تجربه اعطا شده بود ازوی پس گرفت. شاه در آغاز نهضت ملّی شدن نفت به سبب پشتیبانی یکپارچۀ مردم از آن جنبش چاره ای جز همراهی زبانی با آن نداشت. امّا به زودی سمت و سو و نیّات واقعی خود را با تکیه بر ارتشیان بلند پایۀ فاسد و بخشی از روحانیّت به روشنی نشان داد. به این موضوع درچند سطر پایین تر دوباره باز خواهیم گشت. با این توصیف، شاهان پهلوی را بر انگیزندۀ تفاهم و آشتی ملّی توصیف کردن و مصدق را که در عمر دراز سیاسی خود جز در راه حق و حقیقت گام نزد، در پاکدامنی ضرب المثل بود و همواره برای حفظ منافع کشور به جان کوشید، برانگیزندۀ نفاق و نفرت خواندن به بی پروایی و گستاخی بزرگی نیاز دارد که آقای میر فطروس بهرۀ وافر خود را از آن در موارد متعدد خوب به نمایش گذاشته است.

در بخشی از مقالۀ او می خوانیم: “به نظر نگارنده، محدودیـّت‌ها و موانعی كه باعث ناكامی‌های جنبش مشروطیـّت شدند، در جنبش ملّی شدن صنعت نفت و دوران كوتاه حكومت مصدّق نیز تداوم داشتند؛ هم از این روست كه در آن دوران، جامعه بود، امّا جامعۀ مدنی نبود، پارلمان بود، ولی فرهنگ و سلوك پارلمانی نازل بود و لذا، خیابان به جای پارلمان نقش اساسی داشت.اینکه جامعۀ ایران از انقلاب مشروطه (۱۹۰۶) به انقلاب مشروعه (۱۳۵۷) سقوط كرده شاید بازتاب چنان شرایط و محدودیت هائی بوده است”

باید از او پرسید: ناکامی جنبش مشروطیِت از کجا آغاز شد؟ پس از بمباران مجلس و باز تولید استبداد (صغیر) به وسیلۀ محمّد علیشاه،, خیزش های اصیل مشروطه خواهان در چهارگوشۀ کشور آغاز گردید و مردم با هدایت رهبرانی که از خودگذشتگی و شهامتشان در تاریخ ثبت شده است، مشروطیت را از نو احیا کردند. احمد کسروی و مورخان دیگری که دربارۀ آن جنبش نوشته اند از چهاردورۀ نخست مجلس به عنوان بهترین ادوار پارلمانی کشور یاد کرده اند. زیر پا گذاشتن ” فرهنگ و سلوك پارلمانی” درست از مجلس پنجم به بعد پس از دست اندازی رضاشاه به قدرت انحصاری آغاز شد و در تمامی مدّت سلطنت او با شدّت ادامه یافت. هرچند که از شهریور بیست تا کودتای مرداد سی و دو کشور شاهد نوعی احیای ناقص آن فرهنگ و سلوک بود، ولی ما در بیست و پنجسالۀ بعد از کودتا به همان روند دوران رضاشاه باز گشتیم و از “فرهنگ و سلوك پارلمانی”  جز یک نام خالی از معنی چیزی برجای نماند. باید از آقای میر فطروس پرسید، چه کسی موجبات بازگشت انقلاب مشروطه (۱۹۰۶) را به انقلاب مشروعه (۱۳۵۷)”فراهم آورد؟ مصدّق یا هر دو پادشاه پهلوی؟ آیا امروز می توان از خاطره و راه و روش چنان خودکامگانی برای رسیدن به وفاق و اتفاق به منظور پی افکندن دموکراسی و حکومت قانون الهام گرفت؟.

وامّا مصدّق چه کرد؟

دکتر مصدّق با آنکه خود تبار قاجاری داشت، هنگام انتقال سلطنت از قاجاریه به سردار سپه با عنوان رضاشاه پهلوی، در نشست 24 آدرماه 1304 شمسی مجلس پنجم در نطق شجاعانه ای که ایراد کرد چنین گفت: اولاً راجع‌ به‌ سلاطین‌ قاجار، بنده‌ عرض‌ می‌کنم‌ که‌ کاملاً از آنها مأیوس‌ هستم‌، زیرا در این‌ مملکت‌ خدماتی‌ نکرده‌اند که‌ بنده‌ بتوانم‌ این‌جا از آنها دفاع‌ کنم‌ و گمان‌ هم‌ نمی‌کنم‌ کسی‌ منکر این‌ باشد… بنده‌ مدافع‌ این‌طور اشخاص‌ نیستم‌. بنده‌ مدافع‌ اشخاصی‌ که‌ برای‌ وطن‌ خودشان‌ کار نمی‌کنند و جرئت‌ و جسارت‌ حفظ‌ مملکتشان‌ را نداشته‌ باشند و در موقع‌ خوب‌ از مملکت‌ استفاده‌ بکنند و در موقع‌ بد از مملکت‌ غایب‌ بشوند، نیستم.‌ امّا نسبت به آقای رضا خان پهلوی بنده نسبت به شخص ایشان عقیده‌مند هستم و ارادت دارم … ایشان یک مقامی دارند که از من و امثال من هیچ ملاحظه ندارند و اگر یک فرمایشی بخواهند در غیاب من بفرمایند در حضور من هم ممکن است بفرمایند.”  آنگاه با تمجید از خدمات سردار سپه  دربر قراری نظم و امنیت، پی آمد تغییر قانون اساسی و انتقال سلطنت را به مرد قدرتمندی که در رأس دولت قرار داشت از دو جنبه، یکی داخلی و دیگری خارجی تشریح کرد. از نظر پی آمد داخلی چنین گفت: “اگر آمدیم‌ و گفتیم‌ خانواده‌ی‌ قاجار بد است‌، بسیار خوب‌ هیچ ‌کس‌ منکر این‌ نیست‌ و باید تغییر کند و البته‌ امروز کاندیدای‌ مسلم ما شخص‌ رئیس‌الوزرا است‌. خوب‌ آقای‌ رئیس‌الوزرا سلطان‌ می‌شوند و مقام‌ سلطنت‌ را اشغال‌ می‌کنند. آیا امروز در قرن‌ بیستم‌ هیچ ‌کس‌ می‌تواند بگوید یک‌ مملکتی‌ که‌ مشروطه‌ است‌ پادشاهش‌ هم‌ مسئول‌ است‌؟…هیچ‌کس‌ چنین‌ حرفی‌ نمی‌تواند بزند و اگر سیر قهقرایی‌ بکنیم‌ و بگوییم‌ پادشاه‌ است‌، رئیس‌الوزرا، حاکم‌ همه‌ چیز است‌، این‌ ارتجاع‌ و استبداد صرف‌ است‌…امروز مملکت‌ با بعد از بیست‌ سال‌ و این‌ همه‌ خونریزی‌ها می‌خواهد سیر قهقرایی‌ بکند و مثل‌ زنگبار بشود؟ که‌ گمان‌ نمی‌کنم‌ در زنگبار هم‌ این‌طور باشد که‌ یک‌ شخص‌ هم‌ پادشاه‌ باشد و هم‌ مسئول‌ مملکت‌ باشد…در مملکت‌ مشروطه‌ رئیس‌الوزرا مهم‌ است‌ نه‌ پادشاه‌».

از یاد نبریم که سردار سپه پس از تاجگذاری یک بار به مصدّق پیشنهاد نخست وزیری کرد و دفعاتی هم از او خواست مسؤلیتی در کابینه بپذیرد ولی او هر بار با صراحت تمام نپذیرفت، چون می دانست که با کار کردن در کنار یک دیکتاتور به وجودی بی اثر تبدیل خواهد شد. مصدّق به سالها تبعید و حبس خانگی در دوران رضاشاه تن در داد ولی  حاضر نشد سر سوزنی از التزام خود به اصول مشروطِه عدول کند.

او بعد از شهریور بیست و آغاز دورۀ کوتاهی از نوعی دموکراسی همراه با آشفتگی و تشنّج، بار دیگر به صحنۀ سیاست پای نهاد. در انتخابات مجلس چهاردهم به عنوان وکیل اول مردم تهران برگزیده شد.  او در آن مجلس از عهدۀ انجام دو خدمت عمده بر آمد. یکی پرده بر گرفتن از چهرۀ سیّد ضیاء الدین طباطبایی بود که اندکی پس از کودتای 1299 در پیکار قدرت با رضاخان شکست خورد و کشور را به مقصد فلسطین که زیر قیمومت انگلیسی ها بود ترک گفت. انگلیسی ها در تمام مدّت سلطنت رضاشاه همانجا او را به اصطلاح “در آب نمک” خوابانده بودند. ولی اندکی پس از آنکه رضاشاه کشور را ترک گفت سر و کلّۀ وی دوباره پیدا شد. این بار اربابان انگلیسی یک نقشه جدّی داشتند. می خواستند او را بر مسند نخست وزیری بنشانند و برنامه های خود را به دست وی اجرا کنند. ولی روشنگری مصدق نقشه را در آن بُرحه از زمان عقیم گذاشت، هرچند که آنها به آسانی از منظور خود دست برنداشتند، چون بار دیگر در مجلس شانزدهم، در هماهنگی با شاه، آن را پی گرفتند و مأموریت عملی ساختن منظورشان را به جمال امامی، نمایندۀ جنجالی آنگلوفیل در آن مجلس سپردند. این توضیح لازم است که به مصدق بعد از شهریور بیست چند بار پیشنهاد تصدی نخست وزیری شده و او با قاطعیت نپذیرفته بود.  روز 26 اردیبهشت ماه 1330 به دنبال استعفای حسین علاء از نخست وزیری، سید ضیاء باز طبق برنامه در مجلس آماده و منتظر نشسته بود تا جمال امامی نقشۀ نخست وزیری او را پیش ببرد و این بار کار را تمام کند. امامی با به یاد داشتن موارد قبلی امتناع مصدق از پذیرفتن مسؤلیت نخست وزیری، برای حفظ ظاهر ابتدا پیشنهاد پذیرفتن ریاست دولت را به او ارائه کرد تا پس از شنیدن جواب رد از وی همان پیشنهاد را طبق برنامه به سیّد ضیاء ارائه کند. ولی مصدّق که به نقشۀ آنهاپی برده بود و آن را برای کشور سخت زیانبار می دید، بی درنگ تصدّی نخست وزیری را پذیرفت و به این ترتیب توطئۀ نخست وزیر کردن سید ضیاء یک بار دیگر و این بار برای همیشه عقیم ماند. می دانیم که دکتر مصدق اندکی پیش از آن تا ریخ در اسفند ماه 1329 با رهبری ماهرانۀ خود طرح ملّی کردن صنعت نفت را با آنکه یاران و همفکرانش اقلیّت کوچکی بیش نبودند در همان مجلس به تصویب رسانده و به یک جنبش فراگیر ملّی برای اجرای آن دامن زده بود. اکنون در مقام نخست وزیری می توانست آن برنامه را با خلع ید از شرکت نفت انگلیس و ایران  با سرعت به جامۀ عمل در آورد و همین کار را هم کرد.

اکنون آنچه را در آغاز این نوشته در بارۀ مخالفت باطنی شاه با مقاصد و برنامه های ملّی مصدق گفتیم پی می گیریم. تـــا اندکی بیش از یک ســـال از نخست وزیری مـصـدّق ارتش بطور کــامـــل در اختیارشــاه بـــود و وزیر جنگ هم بدون هیچگونه مجوّز قانونی توسط شخص وی تعیین می شد. مصدّق که می دید ارتش به وسیلۀ نظامیان بلند پایۀ وابسته به دربار در حال تبدیل شدن به کانون مخالفت و توطئه علیه دولت او است، خواستار پایان یافتن آن روند و تعیین وزیر جنگ طبق قانون اساسی به وسیلۀ نخست وزیر شد. شــاه قاطعانه بــا ایــن درخواست مخالفت کرد و در نتیجه مـصـدّق در اواخر تیرماه ۱۳۳۱ استعفای خود را از مقام نخست وزیری تقدیم داشت.  شاه بی درنگ آن را پذیرفت وبی فوت وقت احمد قوّام را مأمور تشکیل دولت کرد. این تصمیم زیر فشار دولت انگلستان که از چندی پیش در خارج از کشوربا قوام در تماس بود و اطمینان داشت که می تواند بن بست نفت را با دولتی به ریاست او در جهت حفظ منافع خود پایان دهد اتخاذ شد.  ولی مردم این تغییردولت را ناموجّه یافتند و در خیزشی فراگیر خواستار بازگرداندن مصدّق به نخست وزیری شدند. قیام آنها پس از سه روز سراسر خونریزی در ۳۰ تیر به پیروزی رسید. شاه ناگزیر با قرار گرفتن وزارت جنگ مانند دیگر وزارتخانه ها زیر نظارت دولت موافقت کرد و مصدّق به نخست وزیری بازگشت. امّا این پیروزی قاطع انگلستان وعوامل داخلی آن را از ادامۀ تلاش برای بیرون راندن مصدّق از صحنه، حتی با کشتن او، باز نداشت. چنین بود که چند ماه بعد به بحران نهم اسفند و بسیج لاتها و عناصر شرور دامن زده شد . داستان به طور فشرده از این قرار بود که برای زیر فشار گذاشتن مصدّق و بر انگیختن عناصر ضدّ ملّی و متّکی به بیگانه علیه او،  شاه را واداشتند که اعلام کند می خواهد به قصد مدّتی اقامت در خارج، کشور را ترک کند. آنگاه در اطراف این موضوع به هیجان آفرینی و جوسازی پرداختند.  تلاش مصدق برای منصرف ساختن شاه به جایی نرسید. پس نخست وزیر که به رعایت تشریفات و آداب نزاکت سیاسی سخت پایبند بود در روز نهم اسفند که به عنوان تاریخ عزیمت شاه اعلام شده بود، برای خداحافظی و برخی مذاکرات با او روانۀ دربار شد. ولی در همان روز توطئۀ قتل وی با گرد آوردن جمعی از اوباش و  مزدوران که از آیت الله بهبهانی دستور می گرفتند در برابر کاخ شاه ریخته شده بود. آن جماعت را ظاهرا برای تظاهرات به سود شاه و جلوگیری از عزیمت وی به خارج بسیج کرده بودند. نقشه امّا این بود که مصدق را هنگام ترک دربار به دست آنها به قتل برسانند. ولی چنانکه منقول است، باغبان در بار که از آن نقشه خبر یافته بود و احساس عذاب وجدان می کرد مصدّق را هنگام خروج از درِ باغ به بیرون هدایت کرد و آن توطئه عقیم ماند. با به هم خوردن توطئه، شاه هم  ناگاه از ترک کشور منصرف شد.  برخی دیگر از پژوهندگان تاریخ معاصر عقیم گذاشتن توطئه را به سرتیپ محمود افشار طوس، رئیس کلِّ شهربانی در دولت مصدّق که هوشیارانه مراقب اوضاع بود نسبت می دهند و می گویند توطئه گران از همانجا بود که به برداشتن آن افسر کار آمد از سر راه خود مصمم شدند.

مصدّق علیرغم محاصرۀ دریایی انگلستان توانست اقتصاد بدون نفت را برای کشور سازمان دهد و با وجود همۀ موانعی که به طور مستمر بر سر راهش ایجاد می کردند به یک رشته اصلاحات ساختاری نیز دست بزند. اگر بگوییم که در دورۀ بیست و هشت ماهۀ نخست وزیزی اش حتی یک روز هم از اقدامات تخریبی و جنگ روانی به وسیلۀ عوامل انگلستان در مجلس و مطبوعات و بازار در امان نبود، سخنی به گزاف نرانده ایم. حزب توده هم مزاحم نیرومند دیگری بود که با سوء استفاده از آزادی کامل و بی سابقۀ بیان و مطبوعات در دوران نخست وزیری مصدّق همۀ قدرت و نفوذ خود را به فرمان مسکو برای تضعیف دولت او به کار می برد. از آغاز سال 1953 نیز که ژنرال دوایت آیزنهاور، فرمانده پیشین نیروهای متفقین در جنگ دوم جهانی پس ازاعلام از پیروزی جمهوری خواهان در انتخابات 1952 ریاست جمهوری  در کاخ سفید مستقر شد، عوامل وابسته به آمریکا نیز به آن جمع افزوده شدند.

از بخت بدِ ایران، وینستون چرچیل سیاستمدار کهنه کار و حیله گر و نماد زندۀ استعمار بریتانیا که از او به عنوان مغز متفکّر متفقین در جنگ بین الملل دوم یاد می کنند، در اکتبر 1952 بار دیگر به نخست وزیری انگلستان انتخاب شد. او  بدون فوت وقت کوشش های خود را برای جلب موافقت هری ترومن رئیس جمهوری دموکرات به آغاز عملیات براندازی علیه دولت مصدّق با سازمان دادن یک کودتای نظامی آغاز کرد، ولی تا هنگامی که ترومن مقیم کاخ سفید بود به تحقق این منظور توفیق نیافت. استقرار رسمی آیزنهاور در مقام ریاست جمهوری آمریکا از بیست ژانویۀ 1953 به بعد برای انگلیس موهبت بزرگی بود، بویژه که او دو پست کلیدی کابینۀ اش را به برادران دالس، این وکلای پیشین شرکتهای بزرگ نفتی، سپرده بود. فاستر دالس در رأس وزارت خارجۀ آمریکا قرار گرفت و ریاست سیا، سازمان جاسوسی کشور، به اَلن دالس سپرده شد.  چرچیل اندکی بعد از ورود آیزنهاور به کاخ سفید رهسپار واشنگتن شد و مدّت یک هفته در آنجا مهمان رئیس جمهوری بود. او در آن مدت با کمک مؤثّر برادران دالس توانست آیزئهاور را متقاعد کند که اگر مصدّق برنامۀ خود را در کوتاه کردن قطعی دست انگلستان از نفت ایران پیش برد، کار او به الگویی برای دیگر کشورهای نفت خیز جهان تبدیل خواهد شد و آمریکا و دیگر کشورهای غربی از آن پس نه تنها به تحصیل هیج امتیاز نفتی جدیدی توفیق نخواهند یافت، بلکه امتیازاتی را هم که دارند از  دست خواهند داد. در همان اقامت یک هفته ای چرچیل در کاخ سفید نقشۀ کودتا زیر نام “تراجاکس” با ادغام دو طرح انگلیسی و آمریکایی “چکمه” و “آجاکس” تنظیم شد و از فوریۀ 1953 به ایجاد ستادی در نیکوزیا، مرکز قبرس، برای تدارک مقدّمات کودتا و هدایت عملیات بی ثبات کننده و جنگ روانی علیه دولت مصدّق انجامید.

آقای میر فطروس مثل برخی دیگر از کسانی که خواسته اند به هر قیمت کودتای 28 مرداد را برای برانداختن دولت مصدّق توجیه کنند، در نوشتۀ خود ادّعا کرده است که با نیرو گرفتن روز افزون حزب توده  کشور در آستانۀ سقوط در دامان کمونیسم بود و همین خطر بود که  آمریکا را به روی برگرداندن از دولت مصدق و امتناع از کمک به او برانگیخت. ولی پژوهشگران بی غرض و بی طرف، از جمله دکتر یرواند آبراهامیان، استاد تاریخ در دانشگاه سیتی نیویورک، این ادّعا را به شکل قاطع رد کرده و و بر اساس مطالعات خود اظهار عقیده کرده اند که آمریکا پس از نشستن آیزنهاور در کاخ سفید هرچند می دانست که خطر به قدرت رسیدن حزب توده با وجود مصدّق در رأس دولت ناچیز است، به منظور یافتن محملی برای مداخلۀ خود چنان خطری را به طرز اغراق آمیزی بزرگ کرد. در این زمینه نکتۀ شایان ذکر آن که وقتی دین آچسن، وزیر خارجۀ آمریکا در دولت ترومن به مصدق در مورد خطر قبضۀ قدرت به وسیلۀ حزب توده ،هشدار داد، دولت انگلیس به واشنگتن اطمینان بخشید که حزب توده خطر واقعی نیست. [1]  با این همه دین آچسن که در 1953 دوران بازنشستگی خود را می گذراند، هنگامی که انگلستان با آب و تاب تمام مشغول انعکاس بخشیدن به ادّعای دولت آیزنهاور در بارۀ خطر دست اندازی حزب توده بر قدرت  در ایران بود، آنقدر صداقت داشت که در مقام پاسخگویی برآید و اعلام دارد که حزب توده آنچنان خطری که ادعا می شود نیست.[2]

با این همه، آقای میرفطروس از هرگونه اغراق و سخن مغایر با حقیقتی برای نشان دادن این که ایران در آستانۀ سقوط به دامان کمونیسم بود که رویداد های 28 مردادِ نجات بخش! به وقوع پیوست دریغ نمی ورزد. به احتمال زیاد این کمونیست سرسختِ پیش از انقلاب شاید نه  ازروی باور راستین، بلکه  بیشتر برای خوشایند دوستان سلطنت طلب خود و ادامۀ برخورداری از الطاف آنها، همچنان بر این ادّعا که 28 مرداد نه یک کودتا، بلکه یک قیام اصیل ملّی و مردمی بود پای می فشرد، دیگر برایش مهم نیست که چگونگی سازمان یافتن آن فاجعۀ ملّی باشرح جزئیاتش در اسناد خارج شده از طبقه بندی آمریکا و انگلیس، کتاب کیم روزولت، سرپرست عملیات کودتا در ایران  به نام “ضد کودتا” و گزارش تفصیلی دونالد ویلبر مأمور بلند پایۀ سیا آمده است. ویلبر در 1954 گزارش مشروحی از جریان کودتا در هر دو مرحلۀ آن نوشت. در سال 2000 ، نیویوکر تایمز برای نخستین بار بخش فشرده ای از آن را در نود صفحه به صورت ضمیمه منتشر کرد. اندکی بعد نیز روایت مفصّل تری از آن گزارش در 154 صفحه  انتشار یافت، با وجو این، نام بسیاری از عوامل شرکت کنندۀ داخلی در هر دو روایت سیاه شده بود. با آنکه در آمریکا طبق قانون، اسناد طبقه بندی شده بعد از گذشت سی سال باید در اختیار عموم قرار گیرند، سازمان سیا بعد از انقضای سی سال، از گذاشتن اسناد کودتای 28 مرداد در درسترس همگان به این بهانه که بخش مهمّی ار آن اسناد تصادفا نابود شده سرباز زد. آنچه هم در سال 2000 به شرحی که گذشت منتشر شد کامل نبود. یرواند آبراهامیان در کتاب “کودتای 1953” اظهار عقیده می کند که بخشی از حساس ترینِ آن اسناد، از جمله تلگرام هایی که میان لندن و واشنگتن و نیکوزیا در رابطه با کودتا مبادله شده هنوز در شمار اسناد طبقه بندی شده باقی مانده اند.  این مورّخ در همان کتاب می نویسد: “برای یک مورّخ گذراندن شتر از سوراخ سوزن آسان تر از دسترسی به اسناد “سیا” در بارۀ کودتای 1953 در ایران است.”[3]

یکی دیگر از مدّعیات آقای میرفطروس که با حقیقت و واقعیت مغایرت فاحش دارد این است که سرتیپ افشارطوس، رئیس کل شهربانی مصدّق به دست حزب توده ربوده و کشته شد. این دیگر از آن ادعا هاست که نشان می دهد نویسندۀ “آسیب شناسی …” تا کجا می تواند در پای نهادن بر روی حقایق و واقعیات مسلّمِ به اثبات رسیده پیش رود.  تحقیقات متعددی که از هنگام قتل سرتیپ افشارطوس در 31 فرودین 1332، چه بر اساس اعترافات چندین افسر ارشد بازنشسته و همدستان دیگرشان که بعد از کشف جسد مقتول در غاری نزدیک به تهران بازداشت شدند به عمل آمده، همۀ زوایای توطئۀ ربودن و کشتن رئیس کل شهربانی در دولت مصدق را به  بخوبی روشن می کند و هیج نقطۀ تاریکی در ارتباط با آن باقی نمی گذارد. هدف از آن توطئه که بنا بر تحقیقات یاد شده در هماهنگی نزدیک با دولت انگلیس طرّاحی شد، وارد آوردن یک ضربۀ کاری امنیتی به دولت مصدّق برای هموار کردن زمینۀ کودتای در شُرُف تکوین بود.  همچنین کتاب مستند  محمود تربتی سنجابی به نام «کودتاسازان» در این رابطه روشنگری شایسته ای کرده است. در هیچیک از تحقیات پردامنه و مقالات بی شماری که در بارۀ این قتل وحشیانه و دلخراش و انگیزه های سیاسی آن نگارش یافته کمترین اشاره ای به این که حزب توده در آن کوچکترین نقشی ایفاکرده باشد به عمل نیامده است. طبق این تحقیات، توطئه گران برای تحقق منظور خود سرتیپ نصرالله زاهدی، دوست نزدیک افشار طوس را با رشوۀ کلانی که به او می دهند با خود همدست می سازند. اوست که افشارطوس را به این عنوان که تعدادی از افسران ارشد بازنشسته به قصد کنار آمدن با دولت مصدّق مایلند با وی گفتگو کنند به خانۀ حسین خطیبی کارمند راه آهن و دوست نزدیک دکتر بقایی می کشاند. در آنجا با یک حملۀ ناگهانی افشارطوس را از حرکت باز می دارند و مادّۀ بیهوشی توسّط افسری که پزشک بوده به او تزریق می کنند. سپس وی را دست و پا بسته برای شکنجه کردن و کشتن به غار تلو می برند.  افزوده بر سرتیپ نصرالله زاهدی و حسین خطیبی، سرتیپ بایندر، سرتیپ دکتر منزه و سرگرد فریدون قرائی از شرکت کنندگان اصلی در آن توطئه بودند. بد نیست بدانیم که همۀ آنها بعد از 28 مرداد به وسیلۀ یک دادگاه فرمایشی تبرئه و آزاد شدند.

صاحبنظران از همین یک مورد می توانند به ماهیّت کتاب “آسیب شناسی …” و نوشته های دیگری که آقای میر فطروس در دو دهۀ گذشته برای خوشایند دوستان سلطنت طلب خود به عنوان تحقیق تاریخی روی کاغذ آورده است پی برند.

 نویسندۀ مقاله مطالبی هم در بارۀ مرز “سیّال میان قهرمان و ضدِ قهرمان و قدّیس و ابلیس در جامعۀ ما” و این که وظیفۀ پژوهشگر “در آویختن” با “باورهای رایج سیاسی” به جای “در آمیختن” با آنهاست به هم بافته که چون اصل فکر از خود او نیست، طرح آن از جانب شخصی با خوی و خصال وی سخت مصنوعی جلوه می کند و فاقد اهمیّت است. ادّعاهای گزاف و نا هموار دیگری نیز در مقاله مطرح شده که ما برای پرهیز از طولانی تر شدن بیشتراین نوشته از دادن  پاسخ به آنها در می گذریم.

در پایان برای نشان دادن چگونگی سند سازی آقای میرفطروس و درجۀ اعتبار و اصالت مدارک مورد رجوع او چه در شاهکار تمام رنگی اش “آسیب شناسی …” و چه در نوشته های دیگر او، از جمله همین مقاله، در اینجا به ذکر نمونه ای از آنها می می پردازیم. تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل.

نگارندۀ مقاله در جایی می نویسد که طرح TP-AJAX  (حاصل ادغام دو طرح انگلیسی و آمریکایی) را می پذیرد ولی می گوید “در فاصلۀ ۲۵ تا ۲۸ مرداد ۳۲ سه طرح یا اقدام موازی در سقوط دولت مصدّق فعّال بودند و برتری یكی از این سه طرح موازی در روز ۲۸ مرداد” هم موجبات شگفتی عوامل سیا در تهران، هواداران مصدق، و طرفداران سلطنت را در یک زمان فراهم می سازد. آنگاه نقل قولی می آورد که آن را در آنِ واحد به سه منبع، (لوی) هندرسن، سفیر وقت آمریکا در تهران، (دونالد) ویلبر یکی از طرّاحان کودتا و شخصی به نام “کابل” به عنوان قائم مقام سیا (بدون ذکر اسم کوچک آن شخص و آوردن املای لاتین نام مذکور که دست کم بتوان به مدد آن به تلفظ درستش پی برد) نسبت می دهد. و آن نقل عینا چنین است:

-«یك جنبش نیرومند و غیرمنتظرۀ مردمی و نظامی ، منجر به تسخیر واقعی شهر تهران توسط نیروهای هوادار شاه شده… نه تنها اعضاء دولت مصدّق، بلكه شاهی‌ها و توده‌ای‌ها هم از این موفقیـّت آسان و سریع كه تا حدود زیادی خودجوش صورت گرفته، در شگفت‌اند…».

چه کسی می تواند بگوید که کدام یک از آن سه مقام چنین حرفی زده است؟  و به فرض این که چنین سخنی با چشم بندی آقای میرفطروس درست در یک زمان بر ذهن هر سه شخص یاد شده نقش بسته و بر قلم آنان جاری شده باشد، چرا نقل قول کامل نیست و دوبار با نقطه چین قطع شده است؟

این است شیوۀ بدیعی که نویسندۀ مقاله و مؤلف کتاب مستطاب “آسیب شناسی …” برای کارهای تحقیقی مخترع آن است. با این وصف، آیا روا نیست که خوانندۀ جویای حقیقت به این شیوۀ کار درلباس تحقیق پوزخند بزند و به خود حق دهد که حتی یک کلمه را از آنچه که تا کنون از قلم آقای میرفطروس تراویده است یا پس از این تراوش خواهد کرد باور نکند؟

مطلب را همینجا پایان می دهیم و داوری را به عهدۀ خوانندگان گرامی گویا نیوز وامی گذاریم.

[1] – وزارت خارجه انگلیس، تلگرام مربوط به مباحثات انجام شده با دین آچسن، سند شمارۀ 248  – ایران 1530/1951.

[2] – کودتای 1953، یرواند آبراهامیان (تجربۀ مصدّق در چشم انداز آیندۀ ایران، ص. 179، براساس  یادداشت وزارت خارجۀ انگلیس از مذاکرات انجام شده با وزارت خارجۀ آمریکا. سند شمارۀ 373، ایران- 98608  (1953 /

[3] – نقل شده از متن مقدّماتی کتاب “کودتای 1953” که در سال 2001 انتشار یافت و به وسیلۀ نگارندۀ این مقاله به فارسی ترجمه و در فصلنامۀ مهرگان در واشنگتن به مدیریت محمّد درخشش، وزیر پیشین فرهنگ در دولت دکتر امینی (15 اردیبهشت 1340 تا 26 تیر 1341) منتشر شد، سپس در کتاب “تجربۀ مصدّق در چشم انداز آیندۀ ایران” به وسیۀ  انتشارات “آیبک” باز نشر یافت.

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید