در تفت شب را در باغ حاجی محمدحسن گذراندیم. یک نفر معمم بسیار فضولی حضور داشت. دیدم حاجی محمدحسن هم از وجود او در عذاب است. من هم راحت نبودم. بعد از صرف شام که با حاجی تنها شدم پرسیدم این ملا که بود و با شما چکار داشت؟
گفت این آخوند بی‌شرم صدمه‌ای به من زده که نظیر آن به کمتر کسی وارد شده! این بی‌حیا از شاگردان شیخ محمد سبزواری است که در این شهر بعنوان مجتهد ریاست می کند. من این ملا را بواسطه تقوایی که شیخ سبزواری از او حکایت می کرد، برای تعلیم دخترم به خانه آوردم. چون دختر بزرگ شد دیگر مناسب ندیدم و به آخوند گفتم دیگر نیاید.
بعد ازچند روز این نمک‌نشناس بی‌شرم نزد پسرم آمده می گوید همشیره شما معقوده من است و دخترم هم شاهد است! آن جوان مشتعل شد و او را از خانه بیرون راند.
روز بعد شیخ محمدسبزواری مرا احضار کرده و گفت: وصلت شما باجناب آخوند ملاعلی اکبر که شخص محترمی است مبارکباد! خوب است دختر را بدهید ببرد! گفتم خدا نکند من به چنین امر نامبارکی اقدام کنم. گفت دختر شما بالغه و عاقله است و در شریعت مقدس اختیارش با خودش است. آمده پیش من اقرار کرده عقد کرده ملاعلی اکبر است و تو دیگر اختیارش را نداری!
گفتم محال است دخترم از خانه بیرون رفته باشد. حالا بگویید چگونه دختر مرا شناختید؟ فورا مثل آتش شده گفت می خواهی مرا تکذیب کنی! گویا مذهب بابی را قبول کرده‌ای!
به خانه رفتم. دخترم از این ملای بی‌شرم و استادش مثل بید لرزان و مثل ابر گریان بود. از دخترم سوال کردم. ابدا خانه شیخ را ندیده و صحبتی نکرده و تمام گفته‌های آن دو را انکار کرد.
فردایش باز شیخ سبزواری مرا احضار نمود و گفت شما می خواهید مرا دروغگو بدانید!؟ من دیدم این لعین ایستاده تا با تهمت و افترا، مال و جان و آبرویم را پامال کند. گفتم کمی به من مهلت دهید.
درمانده و بی‌پناه به محمدخان والی حاکم یزد که مرد سالمی است پناه برده و ماجرا را برایش بازگو کردم. گفت من میدانم که شما راست میگویید اما میدانید زندگی و مرگ ما بدست اینهاست. باید با خودشان بطوری بسازید!
گفتم اجرا به دست شماست. این خلاف‌ها را اجرا نکنید. مردم وقتی می بینند کاغذ یکی را اجرا می کنید تسلیم او می شوند، نکنید.
گفت عجب است از تو که هنوز نمی دانی! آیا ما می توانیم آشکارا با اینها مخالفت کنیم؟ این جماعت که شهرها را پُر کرده‌اند به اسم شریعت هرچه بخواهند می کنند. برای یکی سند می سازند، وکیل می شوند، شاهد می شوند، جرح می کنند، مومن می سازند، تکفیر میکنند و..‌. حال ما میتوانیم بگوییم آقا دروغ می گوید؟ اگر تبانی کردند و به من تهمت زدند که ظلم می کند یا بابی است و بیرق واشریعتا بلند کردند من چه باید بکنم؟ آیا ما مجبور نیستیم با اینان بسازیم؟
ایراد می کنی، می گویند مجتهد را ایراد جایز نیست. تکذیب می کنی مثل این است خدا و پیغمبر را تکذیب کرده‌ای! می گویی فلان مجتهد درفلان کتاب چنین نوشته، می گویند مجتهدم و رای خودم است. هرچه می خواهند می کنند. خواهش دارم برو و با آخوند مهربانی کن بلکه توانستی طلاق صوری بگیری. غالبا مقصود اینها از این شرارت‌ها به دست آوردن مال است.
خلاصه فعلا مجبورم با این آخوند بی‌شرم و حق ناشناس مهربانی کنم بلکه پولی داده و یک طلاق‌نامه صوری از او به دست آرم. این است روزگار ما!
منبع: خاطرات حاج سیاح. خلاصه صفحات 175تا  178
با تاسیس دادگستری ، ادارات ثبت  املاک ،  ثبت ازدواج  ، نظمیه و  فرهنگ و .. . بود که  دست اینها از جان و مال و ناموس مردم کوتاه شد و .. .
اصل علت دشمنی با رضا شاه همین ها بود.

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید