سال هاست که انواع موضع گیری های سیاسی نامعقول در بین ایران طرح شده و به محک خورده است. مردم معمولاً طرح این گونه حرف ها را نوعی دورۀ  آموزشی حساب می کنند تا فایده ای بر آن متصور گردند. شخصاً این قدر خوشبین نیستم، ولی هر چه بوده گذشته یا لااقل مقدار قابل توجهی از آن گذشته، اما متأسفانه هنوز پس مانده دارد. یکی از این پس مانده ها که اسباب آلودگی محیط سیاسی را فراهم آورده و هیچ محیط بانی هم به فکرش نیست، این داستان سازماندهی بی رهبر است که همین الان شاهد نتایج زیانبارش هستیم.

دورۀ داد سخن دادن در فواید بی رهبری که چند سال طول کشید، اکنون به صورت مدح و ثنای کار شبکه ای و افقی دوام کرده و باز از همه جهت اسباب مزاحمت است و البته تعجب که چگونه ملتی که مدعی انواع و اقسام بلوغ و از جمله بلوغ سیاسی است، به چنین سخن بی محتوایی اعتنا میکند. یک سر این فکر در رؤیای دمکراسی مستقیم ریشه دارد که به جهان باستان بازمی گردد. یک سر دیگرش در اوهام حکومت یا مدیریت شورایی که در عصر مدرن بین گروه های چپ خواستار و طرفدار داشته است و می دانیم اجرایش در حکومتی که رسماً «شوروی» بود، مترادف چه بود. امروزه، نماینده های فرنگی این طرز فکر اسلاو ژیژک و آلن بادیو هستند که می بینیم از اعتراضات ایران طرفداری می کنند و آنها را سرچشمۀ  امید می شمارند، چون دقیقاً با افکار خودشان که طرفداری از حرکت های شبکه ای و مخالفت با هر سلسله مراتب و خواستاری دمکراسی مستقیم است، هماهنگ جلوه می کند. متأسفانه برخی نیز این تأییدات را نشانۀ  درستی راهشان به حساب می آورند که نیست.

دمکراسی مستقیم، مسئلۀ ریاست سیاسی را رقیق می کند و مدیریت شورایی، تقریباً حذفش می نماید. هیچ کدام این دو خارج از گروه های بسیار کوچک، قابل اجرا و کارساز نیست. بزرگ شدن یک گروه انسانی که در مورد ملتی چندین میلیونی بیشترین توسعه را پیدا می کند، فقط تنوع و تقسیم کار را در پی نمی آورد، مستلزم پیدایش سلسله مراتب نیز هست. تقسیم کار با تقسیم برابر قدرت آشتی پذیر جلوه می کند که تازه در نهایت نیست، ولی سلسله مراتب مطلقاً و خیال حذف این دومی است که اسباب اقبال به سخنان بی مغز را فراهم می کند.

وقتی به صورت مسئله نگاه کنید می بینید که بسیار ساده است. تا یک نفر قرار است کاری بکند، قاعدتاً تکلیفش با هدف روشن است و تعیین روش و نظم و ترتیب کار هم از خودش برمی خیزد و به خودش ختم می شود. همین که یک نفر شد دو تا، بلافاصله اشتراک هدف موضوع شک و محتاج اثبات می شود و علاوه بر آن هماهنگی لازم می آید ـ تعداد هر چه بیشتر، داستان پیچیده تر. کار، هم محتاج تقسیم می شود و هم سلسله مراتب.

در این جا سه خطای به هم پیوسته موجد اخلال است.

اول و شاید هم مهم ترین و عمیق ترین نکته این است که برخی قدرت را فی نفسه اگر هم نه مترادف شر، منشأ شر می شمرند. حرف قدیمی است و متأسفانه هنوز هم مبلغانی دارد که این  جا و آن جا ذهن مردم را مشوب می کنند. قدرت وسیله ایست که می تواند چه در جهت خیر و چه شر به کار برود. قدرت تک منظوره نیست که از این سخنان سست راجع به آن بپراکنیم. قدرت از عناصر ثابت حیات انسان است. نمی توان وجودش را انکار کرد، نمیب اید به هیچوجه عاطلش گذاشت و می باید از آن درست استفاده کرد. مردود شمردن قدرت چشم بستن است بر واقعیت و رابطۀ  ما را با تاریخ و جامعه به کلی دچار اختلال می سازد و با کشاندنمان به سوی یک رشته موهومات سیاسی و اجتماعی، امکان رفتن به سوی زندگانی معقول را از ما سلب می کند. قدرتی را که نخواهید واقع بینانه در نظر بیاورید و به درستی از آن استفاده کنید، نابود نمی شود، در لباس مبدل باز می گردد و بسیار خطرناک تر از قدرتی که هویت و حد و حدود روشن دارد، عمل می کند. بستن چشم، واقعیت را ناپدید نمی کند، ما را از دیدن آن باز می دارد ـ کوری اختیاری!

نکتۀ  دوم مترادف شمردن بی سالاری با آزادی است. این تصور که من اگر رئیسی نداشته باشم، آزادم و اگر داشته باشم نه! این هم برای خودش یکی از رگه های قدیمی خیال پردازی اجتماعی است: جامعه ای که در آن سلسله مراتبی نیست ولی همه چیزش درست کار می کند، ریاست که فقط منبع سؤ استفاده فرض می شود ـ همان طور که قدرت منشأ شر شمرده می شد ـ از آن حذف گشته و بدون این مزاحمت، مردم با خیال راحت و در آسایش و آرامش زندگی می کنند. در این جا محور خیالپردازی، نگاهی کاملاً فردی و محدود به مسئله است. به این معنا که اگر خود من دلم می خواهد رئیس و برتری بالای سرم نباشد و از این امر احساس راحتی می کنم، فرض را بر این میگذارم که حذف ریاست در کل جامعه نیز ممکن است و اسباب راحتی اعضای آنرا فراهم میاورد، پس جامعه ای بدون ریاست بسازیم تا آزاد باشیم.

آزادی قدرت است و حق. بی سالاری قدرت را افزایش نمیدهد، فقط میتواند مرز های حق را جا به جا کند یا اصلاً حذف نماید. مشکل اصلی اینجاست: اگر حق هر کس فقط به خواست خود او تعیین شود، نتیجه جز هرج و مرج و انحلال جامعه نخواهد بود. اگر بی سالاری فرمان بردن از قانون را مردود بشمارد، هر گونه نظم اجتماعی را انکار کرده که نتیجه اش معلوم است. ولی اگر فقط فرمانبری از دیگری را رد کند و فرمانروایی قانون را بپذیرد، خواه ناخواه فرمانبری از قانونگذار را پذیرفته است، یعنی بی سالاری در کار نخواهد بود. نتیجه روشن است: آزادی بدون حد و مرز بی معناست، نه فقط حد و مرزی که حقوق طبیعی معین می  کند، آنهایی که انسان وضع مینماید. بی سالاری خیالی است باطل و حتماً به آزادی ختم نمی شود.

نکتۀ  سوم مترادف شمردن آزادی با برابری است که در حقیقت اصل داستان است و بنیاد مشکلاتی که موضوع بحث است، برای همین هم هست که شاهدید چپگرایان این قدر به افسانه های جامعۀ  بی قدرت و بی رئیس و… عنایت نشان می دهند. ما عادت داریم تا بحث برابری را از دریچۀ  موقعیت اقتصادی در نظر بیاوریم و چپگرایی را به این بسنجیم. تقریباً هر جا صحبت از برابری است، بحث اقتصاد در میان می آید، ولی قدرت هم می تواند ذیل مقولۀ  برابری خواهی جا بگیرد. برابر خواستن قدرت بین همگان، در حکم خنثی کردن آن است و سلب امکان عمل از آن. نوعی نفی قدرت  است که مترادف نابودی آن نیست و عملاً به فلج کردش قانع است. در جایی که قدرت همه برابر باشد، قاعدتاً هیچکس نمی تواند به دیگری زور بگوید و خیالپردازان تصور میکنند که به این ترتیب به هدف خود رسیده اند. ولی یک نکته مغفول می ماند: اگر چند نفر با هم جمع و متحد بشوند، چه؟ در این جا تعادل بر هم می ریزد و برابری ابتدای کار از اثر می افتد. این مشکل اصلی حیات  اجتماعی است. قرار نیست همه به صورت فرد واحد عمل کنند. جامعه محل پیدایش پیوند و اتحاد های ریز و درشت است. در اینجا برابری ابتدای کار، تازه اگر موجود باشد، دوامی ندارد. حفظ برابری ابتدای کار، تازه تا حدی که ممکن و موجود باشد، فقط به قیمت اخلال در ساز و کار جامعه و جلوگیری از پیدایش گروه های مختلف ممکن می گردد. تحمیل برابری که به نوبۀ  خود مستلزم استفادۀ  نابرابر از قدرت است، همین نتیجه را دارد، همان طور که تحمیل برابری اقتصادی ساز و کار اقتصاد را بر هم می ریزد.

نتیجه ای که می خواستم از نوشته بگیرم از ابتدای کار بر خوانندگان روشن بود و امیدوارم که بعد از خواندن مقاله روشن تر هم شده باشد. سازماندهی شبکه ای و افقی در بعضی حوزه های محدود و در حقیقت به صورت حاشیه ای ممکن است. تصور تعمیم آن به حرکت های کلان بیجاست. رفتن به دنبال این خیال، گروهی را که به آن دل داده در مرحله ای ابتدایی از رشد متوقف می  سازد و تبدیل به گورزاد اجتماعیش می کند. پیگیری این روش در میدان سیاست که محل اصلی آزمایش این خیال پردازی است بدترین نتایج را به بار می اورد. اگر می خواهید که از مبارزۀ  خود نتیجه بگیرید، این اوهام را بریزید دور.

۲ نوامبر ۲۰۲۲، ۱۱ آبان ۱۴۰۱

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید